خانوم مریم مومنی عزیز
از خاطرات تلخ بچگیش میگه یاد بچگیای خودم میفتم که صدبرابر از زندگی خانوم مومنی ، زندگی بدتری داشتم
تو خونه پدرخودم زن بابام رسما بهم تهمت دزدی زد اونم ن پول
جا سُسی یکی از ظروف چینی که دوتا بود یکیش نیست شده بود میگفت الا بلا تو برداشتی بردی دادی مادرت
مادرم کیلومترا ازم فاصله داشت من ی شهری مادرم ی شهر دیگه
اون زمان من چند سالم بود ۸ سالم چقدر زندگی واسم تلخ کرد سر ی جا سُسی چه علم شنگه ای که به پا نکرد اخرم نفهمیدم چی شده بود اللن که بهش فک میکنم چقدر مثل احمقا کل خونه رو زیر رو میکردم که پیداش کنم چقدر قسم میخوردم که من برنداشتم چقدر گریه میکردم تنها کسی که خداروشکر باورش شده بود بابام بود
بابام هیچی تو خونه کم نمیزاشت واسه کسی اما امان از روزی که ی نون اضافه میخوردم کل زندگی رو واسه من زهر میکرد یادم ی روز مهمون غریبه هم داشتیم نونی که اصلا من نخورده بودم سرش چقدر از زن بابام حرف شنیدم اونم حرفای رکیک و زشت خدا ازش نگذره