بچه ها من ترم بعد ترم اخر دانشجوییمه
خیلی وقته نرفتم سرکار بعد لیسانسم معلوم نیست برم یا دوباره درس بخونم
این روزا بی پولی انقدر اذیتم کرده که میگم کاش یا ازدواج نمیکردم که پشتم باد بخوره در مورد کار کردن
یا با کسی ازدواج میکردم که پول داشته باشه
تو تاپیهای قبلیم گفتم نسبت به همسرم سردم بخاطر اتفاقاتی که افتاده
الان اوضاع مالی هم خرابه دیگه بدتر
شوهرم هم میگه برو به خودت برس بریم بیرون باهم
ولی میدونم هیچی پول تو جیبش نداره میگه خب یه بستنی میخوریم
من واقعا دلم نمیخواد برم بیرون فقط برای بستنی خوردن حس عشق و عاشقی که ندارم فقط همسرمو بخاطر یه سری رفتارهای خوبش دوست دارم برای همین از این کارای کوچیک لذتی نمیبرم
میخواست لااقل یا عاشقش بودم که بستنی خوردن باهاش در حد بالا بهم کیف بده ولی اینطور نیست
لااقل وقتی انقدر بهش سرد هستم دوست داشتم بتونه برام کارهایی بکنه به چشمم بیاد چه میدونم برام طلاهای سنگین بخره منو ببره برام بهترین لباسهارو بخرم برای سلامتیم حسابی هزینه کنه مثلا اگه بچه میخواد خودش برام وقت دکتر بگیره پیگیر باشه قشنگ اما اینطوری نیست نمیتونه باشه کلا مجرد که بودم هم بی پول بودما اما خودم برای خودم کار میکردم هیکلم فیت بود همه حسرت میخوردن الان یه زن غمگین چاق و افسرده ام