دیروز انقد خسته بودم که فراموش کردم اینو اینجا به یادگار بنویسم🦋
بعد از کار دیدم بهم وویس داد
خب فک میکردم حرفای همیشگیمونه واینا
امااااا
امااااااآاااااا
گفت مادرم زنگ زده گفته حتی از روز اول که درموردت بهش گفتم بیشتر ازت خوشش اومده و حالا اصرار داره دعوتت کنه خونمون تا باهات از نزدیک آشنا شه و گفته دوست نداره تنها بمونی وقتی اونا نزدیکتن...
💙💙💙💙💙💙💙💙💙
خیلیییییی خوشحالم اماا استرس دارم
هیجان دارم و...
منتهاا چون میدونم ممکنه گند بزنم
گفتم بهش بگه یکی دو هفته دیگه شمارمو بهش بده
تا یکم روحیمو جمع و جور کنم
چون قبلنم گفتم بخلطر مشکلی که من دارم تا الانم عقب افتاره خیلی چیزا
اونم گفته بود باشه حتما هر وقت اوکی بود بهم خبر بده میخوام حتما دعوتش کنم خونه و باهاش کلی حرف دارم🥲🦋💙🩵🪽
راستش حتی الانم با اشک از سر ذوق دارم اینارو اینجا تایپ میکنم
باورم نمیشه همین چند ماه پیش همینجا تاپیک زدم که
رفتم تو رابطه باهاش و اونقدر قلبم کنارش آرومه که انگار ورژن پسرونه ی خودمه و خدا کنه اونی باشه که خدا از بین میلیاردها انسان برام کنار گذاشته 🥲🍃💙🦋🦋🦋
خدای قشنگم
خدای عزیزم
از ته قلبم ازت میخوام زیبایی ها و آرامش و عشق رو نتیجع ی این رابطه ی زیبا قرار بدی💙💙💙💙💙🦋🥲🍃🍃🍃🙏🏼🙏🏼🙏🏼🙏🏼🙏🏼