سلام دوستان عزیزم 🫶🏻 💝
امروز دیگه روز آخری که پیش خانوادم هستم دوباره باید برگردم واقعا یکی از سخت ترین و غریبانه ترین حس ها وقتی که بعد مهاجرت میای به خانوادت سر میزنی و روز آخر که میخوای برگردی این حس میاد سراغت فقط کسایی این حس درک میکنن که تجربه کرده باشند انگار تموم غم دنیا تو دلت تا دیروز در کنار خانوادت بودی از فردا دیگه همه چیز تموم میشه تا دیروز سر سفره در کنار خانوادت بودی از فردا باید فرمالیته و سریع به چیزی بخوری صرفاً جهت رفع گشنگی و هیچ عشق مادرانه ای توش نیست ، دیگه صبح ها عطر نون بربری تازه تو خونه نمیپیچه ، دیگه حتی اون دختر کوچولو دست فروش جلوم نمیگیره که بهم یک شاخ گل زیبا بفروشه ، همه چی تموم میشه ، صرفاً میشه کل هفته کار ، صرفاً آخر هفته که اگه بشه با دوستام یه خورده بری بیرون و هفته یکبار گریه برای دوری از خانواده من خیلی وقته رفتم ولی هنوز که هنوز بازم دلتنگ میشم و این نشون میده که این حس غربت تموم شدنی نیست و زمان در آن تاثیری ندارد گاهی حس میکنم عمرم ، زندگیم خراب کردم گاهی فکر میکنم شاید اگر مهاجرت نمیکردم این همه سال در کنار خانوادم میموندم زندگی قشنگ تر و رنگارنگ تری داشتم ، گاهی فکر میکنم که این هدف های که داشتم اصلا ارزش این همه دوری داشت ، دوری که توش خیلی از عزیزانم از دست دادم و حتی نتونستم برای آخرین بار ببینمشون ، وقتی که تلفن زندگ میخورد صدای ارزون مادرم خبرش میداد، هییی...به هر حال هر رفتنی یک برگشتی داره و منم باید فردا برگردم ، رفتنی که برگشتم یک سال طول میکشه از کنار هم بودن لذت ببرید