طولانیه خواهر
یکیش اینکه بچه بودم میومد واسم ریاضی بگه انقد سرم داد میزد و با نوک مداد تو سرم میزد که از ترسش تبخال میزد رو لبم
همینکه رفتم راهنمایی و دبیرستان دیگه نزاشتم برام درس بگه هر سال شاگرد اول کلاسمون میشدم
تو هر مرحله از زندگیم یه ردپای عمیق گذاشته
از کنکور و خاستگار بگیر تا جزئی ترین مسائل
تو روز تولدم اشکمو در آورد
داییم کتکش زده بود اومد خونه ما تولد خواهرم بود حرصش رو سر من خالی کرد بچه بودم نمیتونستم از خودم دفاع کنم مادرم رفته بود کیک خواهرمو بیاره
خاله کثافتم با لگد زد به من سر اینکه داییم کتکش زده بود موضوعی که هیچ ربطی به من که یه بچه 10 ساله بودم نداشت