خواهرم اینا تازه رفته بودن توی یه آپارتمان،واحد بقلیشون یه خانواده مذهبی و شهرستانی بودن با چندتا پسر ،من اون سال ها کنکوری بودم و زیاد خونه خواهرم میرفتم چون خواهرم بچه نداشت خوب میشد خونشون درس خوند ،یه روز ک خونه خواهرم بودم یکی در زد من با یه چادر کلفت و بلند انداختم رو سرم و رفتم در رو باز کردم دیدم یه پسر زشت و لاغر پشت در شله زرد آورده ،سلام کردم و با مهربونی تشکر کردم و شله زرد رو ازش گرفتم اونم با یه لبخندی منو نگاه کرد و رفت ،همین و همین 😂
بعدش شروع شد این هرروز یکی رو می فرستاد خونه خواهرم خاستگاری یه روز مادرش یه روز باباش یه روز خواهرش
یبار توی زمستون جلو ساختمون اونقدر ب شوهرخواهرممم پیله کرده بود ک بیان خاستگاری شوهر خواهرم میگفت داشتم یخ میزدم اخر گفتم ولم کن این شوهر نمی کنه 😄😄
هیچی گذشت و من نامزد کردم و چون خونمون کوچیک بود مراسم نامزدی رو خونه خواهرم گرفتیم ،این ب بهانه اینکه سر و صدا میاد با شوهرم و پدرشوهرم اینا دعوا کرده بود😂😂😂
یادش بخیر ،هنوزم مجرده و همسایه خواهرم
بارها منو با شوهر و دخترم می بینه سرشو میندازه پایین میره ،جالبه شوهرمم قضیه رو میدونه😅😅😅