سومین روز از جنگ ما اومدیم خونه مادرشوهرم تا خوده الان
گفتم تاسوعا ببر پیش مامانم و ازونجام به خونه سر بزنم گفت شب میریم درحالیک من میخواستم برم دسته که قبل ظهر برگزار میشه
شب نبرد
گفتم عاشورا ببر نبرد باز
پریروز گفتم منو فردا عصر ببر یا پس فرداش صبح
فرداش ک نیومدیم هیچ
امروزم رفته و هنوزم ک هنوزه نیومده
دلم گرررفته ۱ماهه من آزاد نیستم ۱لباس راحتی بپوشم تو گرما
هرجور ک دلم میخواد بخوابم تا ظهر و....