نمازهام رو الکی میخونم
دیگه امیدی به خودم و زندگیم ندارم
دلم تنگ شده برای روزهایی که حالم خوب بود
بخدا داشتم معنی زندگی رو می فهمیدم
آدم ها یه رنگ دیگه ای بودن برام
عشق محمد خیلی برام قشنگ بود با تمام وجودم عشقش رو حس میکردم
چقدر باهم می خندیدیم
شبها که خنک بود تو حیاط میخوابیدیم صدای خنده هامون تا ستاره ها میرسید
باهم آهنگ یه کلبه میسازم درست رو مژه هات تا باشم نزدیک چشات. .. رو تو ماشین میذاشتیم و دوتایی دستهامون رو از پنجره میاوردیم بیرون و باهم میخوندیم
هنوز کشوی کمدم پر از لباس هایی که قرار بود وقتی حالم خوب بود بپوشم
نرسیدم همه رو بپوشم چقدر زود تموم شد
بخدا رنگ لباسهام هم وقتی حالم خوب بود یه رنگ دیگه بود
همش میرفت جلوی آینه میگفتم چقدر قشنگم چقدر لباسهام خوشگلن
دلم برای شاگردام تنگ شده
دلم برای سلام صبح بخیر پرانرژیِ اولِ صبح شون تنگ شده
انگار یه موشک خورده رو زندگیم و همه زندگیم آوار شده رو سرم
و من تو یه تاریکی مطلق گیر کردم
همه دنیا و آدم هاش برام سیاه شدن
هیچ رنگی جز سیاهی نمی بینم
دیگه امیدی ندارم زندگی برام تموم شده
فقط با محمد و خانواده ام چه کنم