دیشب برادرشوهرم همه رو باغ دعوت کرده بود من چون باردارم و کمرم درد میکنه نتونستم برم ولی شوهرم رفت.آخر شب هم زنگ زد که شاید بمونم منم گفتم یعنی چی بمونم من اون وقت باید تنها بمونم شبو شوهرمم گفتم شایدم اومدم ببینم چی میشه بعد دیگه خبری نشد ازش که بگه موندم منم گفتم حتما داره برمیگرده و همش منتظرش بودم تا ساعت ۴ خوابم نبرد.اینم شبو موند و ساعت ۳ ظهر امروز اومد منم اصلا محلش ندادم
حالا جاریم زنگ زده بود جواب ندادم این جاریم اون زنداداشی نیست که دعوت کرده بود. زن یه داداش دیگشه که فامیل خودمم میشه و بزرگترین جاریه
حالا حتما میخواد بپرسه که چرا نیومدی شبو چیکار کردی و ...
نمیدونم حقیقتو بگم که این شوهره بیشعورم حتی خبر نداده که شب نمیاد یا یه دروغی سر هم کنم.
میترسم بگم رفتم خونه مامانمینا بعد شوهرم یه چیز دیگه گفته باشه بهشون. با شوهرمم حرف نمیزنم که ازش بپرسم