چقدر زندگی نفرت انگیز شده . هر چقدرم که میری جلو بازم اون سیاهی همه جا هست
حالا بر میگردیم به نظریه معروفم که اگر در یه اتاق سیاهو باز بزاری سیاهی به بیرونم نشت میکنه.
از کسایی که میان تو زندگیم و تمام محبتم رو نشون میدم ولی اونها هیچوقت منو نمیبینن خسته ام . دوست دارم یه روز سر تک تکشون فریاد بزنم چرا اینطور بودن .
اینم از داستان امروز .
کسی چه میدونه روزای آینده چطور روزیه ولی فعلا که اینطوره . من زنده ام . اصلا هم از من خوشش نمیاد . چقدر خوب حداقل کسی رو داره که دوست داشته باشه . چقدر زیبا و پر احساس . آدم دوست داره بخنده جای گریه کردن .
مگه از اولم اهمیتی داشت . نهایتا قراره تا این قسمت توی داستان واردش کنم قسمت بعد از کجا میدونه قراره چیکار کنم ؟؟؟ اینم خودش سوالیه برای پرسیدن . کسی چه میدونه تا سه ماه دیگه جدا چه اتفاقی میفته ولی خوب ...
بزارید بگم ، براش سوپرایز های خوبی دارم . قراره براش یه سینمایی بینظیر پخش کنم .
یادداشت / ۲۲ تیر