ما قرار بود صبح بریم روستا
دیروز همه چی اوکی بود بابام با مامانم رفتن خرید برگشتن
بعد من آشپزخونه رو تمیز کردم
بابام اومد توی حیاط با غضب و صدای بلند می گفت بیا این هارو ببر پایین خودش می دونه چقدرررر بدم میاد جلوی در و همسایه با تن بالا باهام حرف بزنه
واقعا صداش بلند بود منم چیزی نگفتم در حال و بستم رفتم توی اتاق .
از شب ش زیر چشمی با غره نگاه می کرد و فحش میداد منم یکم اولش جز و بحث کردم
بعدش تا آخر کارام یه کلمه حرف نزدم
صبح م وسایل مو آماده کردم که بریم یهویی دیدم توی حیاط به مامانم نگفت شما نمی خواین بیاین اونجا شلوغه خودم میرم (برای کشاورزی)
نمی دونم دخترا چرا اینقدر با من مشکل داره یه مدت خوبه ۸۰ درصد مواقع بده
منم دلم نمیاد چیزی بگم اما هر چقدر فکر می کنم ببینم دلیل تنفرش چیه نمی فهمم
در حالی که قبول دارم یه سری جا حاضر جوابی می کنم و حرف شو قبول نمی کنم می گم شابد از اینه
ولی دلیل نمیشه