دیشب بابام طوطی وار حرفهای مامانم تکرار میکرد. منم گفتم اینا رو از مامان یادگرفتی هرچی اون میگه ، میگی تو مگه خونه ای؟
این گفتم مامانم هرچی از دهنش دراومد بهم گفت. هرچی.
من بچه اولم و قرار بود سقطت بشم اما نگهم داشت دوره حاملگی سختی هم داشته انگار.
گفت هیچی به حکمت نیست، تو رو باید سقط میکردم تو اصلا نباید میومدی تو شیطانی تو نطفه آن شیطانیه تو رو شیطان نذاشت سقط کنم از وقتی اومدی زندگیمون نابود کردی. من خیلی عصبی شدم رفتم تو اتاقم جلو بابام بلند گفت برو ج نه ده شو بهت بگم فلانی ج ن ده کلا چرت و پرت تفت میداد.
از دیشب نه نگاهش کردم نه حرف زدم. ناهار برای خودم گذاشتم و غذای نخوردم . گفت تو رو جادو کردن آره جادو کردن تو رو و گرنه تو چطور با دوستت قهر میکنی دوست میشی من مادرتم حرف نمیزنی.
الان هم هی داره با بابام پشت من حرف میزنه. واقعا هر لحظه توی این خونه غمگین و ناراحتم. مامانم مشکل داره شدید ولی خب خودش قبول نمیکنه. من دیگه نمیدونم چطور اعتراضم نشون بدم