۸ سالم بود اولین بار رفتیم کربلا
از این پارچه سبزا خریدم که ببندم به ضریح و آرزوهامو بگم بهش
یه خانوم غریبه کنارم بود گفت سفت نبندی ها اگه سفت ببندی تو آرزوهات گره میفته
شل ببند که زود برآورده بشه
منم شل بستم ،رفتم و بعد از چند دقیقه اومدم دیدم پارچه هه نیس🥲
نفهمیدم چی شدا ولی دلم گرفت