خودم دانشجو بودم شهرستان مامانم اینا (مامانم یه شهرستان دیگه بودن ازدواج کردن اومدن شهرستان دیگه ماهم اونجا بزرگ شدیم ) همونجا اومدم خونه خالم یه سر بزنم اون موقع بچه اولشون پنج سالش بود بهانه ساعت گرفت خالم هم اون موقع وضعشون خوب نبود به من گفت ...*میرین باهم یه ساعت بخرین این بفهمه ساعت بهش نمیدن منم گفتم خاله بخدا روم نمیشه گفت رویی نمیخاد فقط بپرس ساعت چنده و بیا بیرون با پسر خالم هم شرط کردم گریه نکنه و بهانه نگیره اونجا . بعد رفتیم تا من قیمت رو پرسیدم رفتم بیرون که آقاهه از پشت سر صدام زد ساعتی که پسر خالم انتخواب کرد رو جعبه کرد داد بهمون وقتی گفتم نمیخوایم فقط قیمتش رو میخواستم گفت برای امام زمان دادم هیچی نمیخواد بدین دیگه رفتم خونه برا خالم تعریف کردم گفت اتفاقا من دست به دامان امام زمان شدم گفتم بچمو دست خالی نفرست خونه . برای خودم هم خیلی جالب بود خیلی