ما 4 تا دختریم 3 تا ازدواج کرده یکی مجرد 25 ساله
مادرم اینها کوچه کناری شون رو با فاصله خیلی کم تو این 12 روز زده بودند و خب خیلی ترسیدن جوری که اون شب بیدار شدند و پنیک کردند.
یه خواهرم خونه اش سمت دیگه هست و خب اونجا اروم بود تو این مدت
حالا امشب خواهر دیگم از شیراز رنگ زده بود و مامانمو هی می ترسوند و میگفت خونه نباشین این شبها.............
از اون طرف همون خواهرم که نزدیک مامانمه خیلی دوست نداره کسی بره خونشون و با یه خواهر دیگم که مجرده و 25 سالشه همش دعوا میکنند ...دیروز هم دعوا کرده بودند
مامانم اینا از بعد اتمام این جن گ تا الان 4 روز روی هم رفته اونجا رفتند
منم تو اون شهر نیستم بگم بیان خونمون
امشب هم مامانم به زور مجبور شد بره خونه خواهرم و اون خواهر مجردم هم رفت ولی همش داشت غر میزد من نمیخوام برم و میخوام خونمون باشم
بنظرم مامانم نباید بره درسته میترسن ولی اخرش که چی