بقدری ترسیده بودم که الان با بازگو کردنش بعد از سی سال دوباره بدنم داره میلرزه
مامانم گفت چی شده
براش تعریف کردم
همونجا چند تا از اقوام هم بودن دخترای بزرگتر از من
گفتن اره با ما همچنین نقشه ای داشته و موفق نشده و ....
همه شون میگفتن یه وقت به بابات نگی خون به پا میشه
و من این رازو هیچوقت به بابامنگفتم.
و بعد از اون بارها رفتیم و اومدیم بدون اینکه آب از آب تکون بخوره