داستان زندگی یکی از نزدیکانمه ، مادر شوهره ازشوهرش طلاق میخواست بگیره اومد پیش اینا بدون هیچ سرمایه و پولی دوسال سه سال توی یه خونه زندگی کرد خرجشم پسرش میداد و طلاق ننشو از باباش گرفت ایناهم وضع مالی آنچنانی نداشتن
ولی پسرش و خانمش بعد طلاق هم حواسشون به بابای مرده بود براش غذامیبردن و دکتر میبردن هم حواسشون به مادره بود براش خونه ساختن توی حیاط خودشون حمام و دستشویی و اینها اینور اونور ببرنش حتا دور همی دارن خواهر شوهر و برادر شوهر میرفتن خونه اینا ولی مادرشوهره و خواهر شوهرا دارن کرم میریزن هی پسرشو و داداشه رو پر میکنن که سلامم نمیکنه زنت مارو دید چرا احوال نپرسید چرا نمیاد مرده هم بچه ننه بخاطر مادر و خواهرش زنشو بچشو به باد کتک میگیره که دل اونا شاد شه بعد بیست سال زندگی هنوزم حرفش اینه چرا به مادرم سلام نکردی چرا به خواهرم تعظیم نکردی و از خونه حتا زنشو بیرون میکنه اوناهم خوشحال که یکی رو دارن پشتشون باشه