خونه خواهرم الهام بهم خیلی نزدیکه هروقت اون یکی خواهرم ودختراش میومدن خونمون، من واسه اینکه الهام تنها نباشه بهش میگفتم اونم میومد خونه ما..ولی هر موقع خونه اون میرفتن ومن زن میزدم اصلا نمیگفت که اونا خونشونن امروز چندبار بهش زنگ زدم جواب نمیداد زنگ زدم مادرم گفتم چه خبر از الهام ؟گفت همین ده دیقه پیش باهاش حرف زدم) منم چیزی نگفتم قطع که کردم .عصر که زنگ زدم مادرم مشغول بود گفتم با کی حرف میزدی گفت با الهام...به مادرم گفتم این چرا جواب تلفن منو نمیده چند بار زنگ زدم بعد که با تو حرف زدم میگی باهاش صحبت کردی ،نکنه ترسید من برم اونجا....خلاصه من تلفن با مادرم که قطع کردم زنگ زدم الهام دیدم مشغوله ،مادرم گرفتم دیدم اونم مشغوله ایستادم پشت خط مادرم تابعد ۳۰ثانیه جواب داد بعد بهش گفتم خوبه سریع اطلاع رسانی کردی بعد میگه نه اون زنگ زد گفتم باشه الان میام گوشیتو نگاه مینم بعد میگه نه حواسم نبود من زنگ زدم(کلا هوای الهامو خیلی داره چون اون شاغله وبهش پول تزریق میکنه)....خیلی ناراحتم واقعا احساس تنهایی میکنم
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.