من و مادرشوهرم و مادربزرگ شوهرم و بچه ی خواهر شوهرم با همسرم تو حیاط نشسته بودیم دور هم
بعد همسرم کمی بالاتر از من دراز کشیده بود
بع. من مشغول حرف زدن با بقیه بودم یهو دیدم یه حشره ی بزرگ سبز رو شلوارمه من بشدت از حشرات میترسم خیلی خیلی زیاد بعد بدون نگاه به عقب
دستمو بردم سمت شوهرم و چن بار تند تند زدم بهش که بیا بکشش
یهو دیدم همسرم گفت احمق خب ببین کجا میزنی خب
و من متاسفانت دقیقا ب. ی. ض. ه. هاشو زده بودم
بعد من بغض کردم و اون حشره هم رفت دیگ
و نزدیک بود گریم بگیره
از راه برگشت چون عقدیم داشت میرسوندتم خونمون
گفت ببخشید من واقعا هواسم نبود ولی من هر چی گفت آشتی قلبم از ته دلم صاف نمیسد و وقتی رسیدیم در خونه گفتم شب بخیر و اونم رفت😔😢😭