۲۶سالمه،متاهلم،مادرم
اما هم چنان وقتی تو جمع حرف میزنم مادرم با ترس و نارضایتی نگاهم میکنه
هررررررر حرفی باشه از شوخی و خنده و دستور آشپزی تا حرف های سیاسی و دینی...
خلاصه تا وقتی حالش خوبه تو جمع که من ساکت باشم ،همین که حرف بزنم لبخندش جمع میشه
از بچگی که یادم میاد همین جوری بوده
معمولا هم بعدش الکی به یه چیزی گیر میده
به همین دلیل هیچ وقت دوست نداشتم با مادرم جایی برم
تو خانواده و اقوام همسرم خیلی خوش میگذره و شادم ولی وقتی میرم تو جمع فامیل خودم یا باید خفه باشم یا اعصابم از نگاه های مامانم بهم میریزه
وقتی یه مهمونی مهم و رسمی مثل خواستگاری و اینا باشه سعی میکنه خبر نده بهم
هرچی فکر میکنم نمی فهمم چرا
با اینکه مشکلی هم ندارم و اصلا بد دهن نیستم