#دنیای_بعد_از_تو
#پارت_۴
🌻🍃🌻🍃🌻🍃
صدای خانم رشادی که از پشت پنجره ی دفتر مدیریت صدام می زد باعث شد بهش نزدیک بشم ...
با همون اخمهای همیشه درهمش بهم خیره شد و گفت:
_کی بهت اجازه داد بیای تو حیاط .؟
روح قلدرم از اینجور حرف زدنها متنفر بود شاید همین هم باعث شد دستم رو به معنای( برو بابا )براش پرت کنم و به سمت سکوی آبخوری برم ....
هنوز چند قدمی مونده بود که صدای عمه آمنه باعث شد متوجه حضورش بشم ....
صدای زنگ کلاس و رسیدن او بهم در هم آمیخت ...
نگاهش پر ملامت بود ولی با لبی پرخنده پرسید :
_باز چیکار کردی دردونه ....
نیشم تا بناگوش باز شد :
_ تقلب کردم اکبری خواست از کلاس بیرونم کنه منم هلش دادم ...
از خنده شونه هاش لرزید و گفت :
_پس حساب اون عقده ای رو رسیدی ؟....
سرم رو به تایید و پر افتخار تکون دادم ....
_از دست تو ...بیا بریم ببینم چجوری می تونیم جمعش کنیم ....
بطرف دفتر براه افتادیم ....سارا با دیدنمون جلو اومد و به عمه سلام کرد و بعد انگار آشنایی پشت سر ما دید که نگاهش به اونجا افتاد .
سلام بلند بالاش با سلام مردونه ای پاسخ داده شد ...من و عمه برگشتیم و با عموی سارا روبرو شدیم ...اینجا شهر کوچکی بود و همه تقریبا همدیگه رو می شناختند ....
عمو دانیالِ سارا در واقع یکی از بهترین دوستهای محمد بود ....و البته با بابای سارا بهترین مکانیکهای شهرهم تلقی می شدند ....
بهمون رسید و ما هم سلام کردیم ....
چهره ی مردونه ای داشت ...با اینکه چند سالی بیشتر از محمد بزرگتر نبود ولی از نظر چهره خیلی جا افتاده تر به نظر می رسید ...
عین یه سنگ سفت و سخت به نظر می رسید و شاید همین مردونگی و جدیت ذاتی که تو وجودش داشت هم باعث می شد جذاب به نظر برسه ...
بهش سلام کردیم واو هم جواب داد و در حالی که سارا رو مخاطب قرار می داد گفت:
_چی شده ؟
سارا با تته پته گفت:
_عمو چرا شما اومدید ؟...بابام کجاست؟ ...
_بابات سر یه ماشین بود ...من کار بانکی داشتم و داخل شهر می اومدم گفتم بیام ببینم چیکار کردی که از مدرسه ات زنگ زدن ...
نمی دونم چشمای خجالت زده ی سارا بود یا اون حسی که ازابهت عموش می گرفتم که گفتم :
_من ازش خواستم تقلب بهم برسونه ...معلم اون رو هم از کلاس بیرون کرد ...
خانم رشادی از صدامون بیرون اومد و با دیدن ما ازمون خواست وارد دفتر بشیم ....
خانم بلورچی با دیدن عمه آمنه شروع به توضیح واقعه ی امروز کرد و یهو خانم اکبری که انگار از اون حالت مظلوم نمایی خارج شده بود با لحن تندی گفت :
_بخدا اگه دست من بود نمی ذاشتم یه روز دیگه ام دختری مثل (مقدم )تو اینجا درس بخونه ...اون از پارسال که زد در کلاس رو شکوند و مدام با بچه های مدرسه درگیر شد ...اینم از امسال که دیگه دست رو معلم بلند می کنه ...اینجور دخترا باید بشینن تو خونه شاید یکی خر شد اومد گرفتشون ....
من و عمه آمنه و سارا نگاه ناباورمون روی صورت خانم اکبری نشسته بود که عمو دانیال سارا توپید:
_این چه مدل حرف زدنه خانم ...مثلا شما یه خانم فرهنگی هستید ....عوض اینکه با مهربونی این دختر رو به درس و مدرسه آشتی بدید با اینجور حرف زدنتون اونو بیشتر داریدفراری می دید ....