2777
2789
عنوان

رمان دنیای بعد از تو🌺

198 بازدید | 25 پست

خلاصه:

مانا یه دختر یتیم و چاق و بداخلاقه که عاشق پسرعموش میشه و پدربزرگش شرط دادن زمین هاشو به محمد  ازدواج با مانا میزاره از طرفی محمد هم کسی دیگه رو دوست داره اما به اجبار با مانا ازدواج میکنه ...

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

چه جالبه، کجا میتونم بخونم 

عاشق امیر حسین عشق ابدی شدم، بزودی باهاس ازدواج میکنم، کاربری رو داشته باشید تا از روزمره باهاتون بزارم، کاربری دست ۲ نفر هست ، اعصاب ندارم فحش بدی توهین کنی نینی یار تگ میکنم

چه جالبه، کجا میتونم بخونم

من کپی کرده بودم اینجا بذارم از کیبوردم پرید برم دوباره کپی کنم بذارم

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

#دنیای _بعد_از _تو 

#پارت_۱

🌻🍃🌻🍃🌻🍃




به نام خدا

🌻🍃


_سوگل ...پیس  ...پیس ...سوگل   


برگشت و  نگاه غرانش رو بهم دوخت 

از رو نرفتم :

_سوال ۳


اخمهای درهمش نشون می داد خبری از رسوندن سوال ۳ نیست ...

مثل همیشه گدا بود ...خاک تو سر خرخونش ....


پشت چشم نازک شده اش زیاد دلم شد و زیر لب غریدم :

_گه بگیرنت ....خسیسِ خر خون .... 


همونجور که سرقایم کرده ام  رو از پشت سارا (نفر جلوییم)بالا می اوردم با خانم اکبری چشم تو چشم شدم ... 


با چشمهای درشتش که  پشت عینک ته استکانی قدیمی روی صورتش باباغوری به نظر می رسید بهم چشم غره رفت ....


کمی خودم رو جابجا کردم و سعی کردم به هیجان دیدنش و لو رفتنم مسلط بشم ....

خودم رو مشغول خوندن سوال بعدی کردم ولی از اون هم سر درنمی اوردم ...اصلا"کی می گفت که ریاضی به درد  می خوره ...من تا کی باید سر درس خوندن زجر می کشیدم ....بابا مغزم نمی کشید ...کی رو باید می دیدم که منو نجات بده ...من از فارسیش هم بدم میومد دیگه ریاضی که بماند ....


پوف کلافه ای کشیدم و نگاهم پی خانم اکبری که اونطرف کلاس داشت یکی از سوالها رو برای یکی از بچه ها توضیح می داد افتاد ...


بهترین موقع بود ..

باز روی میز خوابیدم و ایندفعه به سارا گفتم:

...سارا ...سوال ۳ ...


کمی خودش رو کنار کشید تا از روی دستش ببینم .

چشام ضعیف بود و مقاومتم برا عینک زدن وضعم رو بدتر کرده بود 

پوف کلافه کشیدم ...


_بنویس بهم بده ...


کمی سرم رو بالا آوردم تا موقعیت خانم اکبری رو تشخیص بدم 

هنوز اونطرف کلاس بود و بعداز چند دقیقه نگاهم به دست سارا که برگه ی کوچکی به دست داشت و اونو کنار صندلیش تکون می داد افتاد ..

برگه رو گرفتم و با دیدن جواب مشغول نوشتن شدم ...


حجم حضور خانم اکبری کنارم و بوی ادکلن پر الکلش که با بوی عرق مونده رو لباسش درهم آمیخته شده بود باعث شد سرم رو بالا بیارم 


دیگه دیر بود تا برگه رو قایم کنم ....

هرچند که از دیدن یکباره و لو رفتنم قلبم پر طپش و هیجانزده می تپید و ترسی مرموز عرق سردی به تنم نشونده بود...

ولی با دیدن  نفسهای پر حرصش و چشمهایی که سعی داشت با گشادکردنش تحکم چهره اش و جدیتش رو پر رنگ تر کنه خنده رو لبهام نشوند 


با دیدن کجخند گوشه ی لبم و چهره ای که به سختی بی خیال نشون می دادم  انگار آتش گرفت و به یکباره برگه ی امتحانیم رو پاره کرد ...

ناباور به برگه ی جرخورده تو دستش خیره بودم که با ضربه ی دستش که با گستاخی گوشه ی حلقه آستینم رو گرفت و منو به برخاستن و ترک کلاس هل می داد اون حس بد خفته ی درونم رو بیدار کرد ...

_ پاشو گمشو بیرون ...پاشو ....


بلند شدم در حالی که کل وجودم آماده ی یه مبارزه ی جانانه بود ....

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو

#پارت_۲

🌻🍃🌻🍃🌻🍃



بی توجه به من آستین سارا رو هم کشید:

_پاشو موسوی ...برو بیرون تا خانم بلورچی تکلیفتون رو روشن کنه ...


سارا خودش رو درجا باخت و پر بغض نالید :

_خانم تورو خدا ...منکه کاری نکردم ...


برگه ی امتحانی سارا رو هم برداشت و همونجور که کنار برگه ی تقلب می گرفت گفت :

_موسوی ازت توقع نداشتم ....خودم دیدم که برگه رو بهش دادی ...


بعد استفهام گونه برگه ها رو جلوش تکون داد و توپید :

_این دست خط توئه ...دروغ نگو ....


بعد دوباره سارا رو کمی هل داد و سارا گریه کنون بطرف در رفت ....


نگاهش پیروزمندانه روم نشست وهمونطور که آرنجم رو در دست می گرفت با هل محکمی خواست منو بطرف در حرکت بده ...نمی دونم اون دیو غران درونم چجوری از بند آزاد شد که آرنجم  رو با خشونت از دستش بیرون کشیدم و با دست دیگم پر قدرت هلش دادم .


هیکل ریزه میزش که دربرابر من انگار موشی در مقابل فیل بود تلو تلو خوران به عقب پرتاب شد و با برخوردش با دیوار آخر کلاس به پایان رسید ...

همه ی اینها در عرض چند ثانیه اتفاق افتاد و 

هین بچه ها و آخ خانم اکبری و بعد غش و ضعف پر اکشن و بزرگنمایی شده اش چند تا از بچه های چاپلوس رو دورش جمع کرد و اونها هم به شلوغ کردن خانم اکبری دامن زدند 


سوگل هم جزوشون بود و این کینه ی منو نسبت بهش بیشتر می کرد ...


خانم اکبری شروع به گریه کرده بود و مرثیه خوانیش لبخندی رو لبم نشوند و با همون فیس پیروزم با دست بچه ها رو کنار زدم و از کلاس بیرون اومدم ...


سارا کمی دورتر ایستاده بود و با چشمهای گریونش به من خندونی که بهش نزدیک می شدم خیره شد ...


وقتی بهش رسیدم پرسید :

_ چرا اینقدر خوشحالی ...


لبخند کج گوشه ی لبم پررنگتر شد و گفتم:

_اکبری چشم وزغی حسابش رسیده شد ...


هنوز حرفم تموم نشده بود که سوگل از کنارمون گذشت و همونطور که نیم نگاه پر عشوه ای بهمون انداخت بطرف دفتر مدیر براه افتاد  .

_یه حسابی ازت برسم که به گه خوردن بیفتی ...

زیر لبی  گفتم ولی خیلی تیزتر از اینها بود که نفهمه ....

ایشی کرد و وارد دفتر مدیر شد ...


چند ثانیه بعد خانم بلورچی (مدیر )و خانم رشادی یکی از ناظم های مدرسه سراسیمه از دفتر بیرون اومدند و بلورچی با دیدن من غرید :

_باز چیکار کردی مقدم؟ ....روزی نیست که از دست تو این مدرسه تو آسایش باشه ...


ترجیح دادم حرف نزنم ولی تو دلم هرچی فحش ناموس بود روانه ی اکبری و اون ذات بدش کردم ....موز مار لعنتی کارش رو بلد بود و تونسته بود دوباره منو درگیر  حاشیه کنه ....


سارا هنوز گریه می کرد که با آرنج به دستش زدم و توپیدم :

_اَح ....بس کن دیگه ...حالا مگه چی شده ؟...یه تقلب رسوندی کاریت ندارن که ....اون زنیکه همیشه دنبال هوچی گری و نمایش  هست امروز هم بهونه ی خوبی به دستش افتاده و امکان نداره از خیر این مورد توجه قرار گرفتن بگذره ...ماره ...مار ..موذی و بد ذات .

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۳

🌻🍃🌻🍃🌻🍃



سارا که گریه اش قطع شده بود نالید :

_الان زنگ می زنن به بابام ...


_خوب بزنن ...همه ی تقصیرها رو گردن من بنداز ...بگو تهدیدت کردم اگه جواب رو بهم ندی بعد مدرسه خدمتت می رسم ...


سارا با چشمهای غمگینش خیره ام شد و نالید :

_ازش خجالت می کشم ...از اینکه بیاد اینجا و سرکوفت اکبری و بلورچی رو بشنوه و بخاطر من خجالت زده بشه ازش خجالت می کشم ....


بعد انگار چهره ی باباش رو یادآور می شد غمش تازه شد و شروع به گریه کرد ...


راستش من خودم هم از اینکه دوباره آمنه رو به مدرسه بکشونم خجالت می کشیدم... تا کی باید عمه ی بیچاره ی من جور نادونی منو می کشید ...فقط قد دراز کرده بودم و انگار عقلم باهاش بزرگ نشده بود و هنوز بی عقل و منطق و بدون فکر عمل می کردم ...


بعد با یادآوری رفتارو لحن زشت اکبری خشم دوباره تو جونم پیچید و تو دلم غریدم :

_اصلا حقش بود ...خوب کاری کردم ...دلم خنک شد .


آره ...دنیا بهم یاد داده بود جواب کسی که بهت بی حرمتی می کنه رو باید درجا بدی وگرنه هیچ وقت خدا و پیغمبر کاری به کارش ندارن  ...فقط خودت باید حقتو بگیری و ناله و نفرین و دل شکسته پشیزی برای دنیا ارزش نداره ...


اکبری با کمک بلورچی و رشادی بیرون اومد ....مقنعه اش کج و کوله بود و خودش رو مظلوم نشون می داد ...

نمی دونم چرا لبخند رو لبم اومد ...شاید از اینهمه بازیگر بودنش خوشم اومده بود و تحسینش می کردم که داشت با مظلوم نمایی خودش رو آدم خوبه ی این قصه نشون می داد ....البته که کسی حق رو به من نمی داد...اگه می خواستم منطقی هم فکر کنم چون هلش داده بودم مقصر بودم ....چون مردم حرفها رو زود یادشون می رفت ولی رفتار رو یادشون می موند .


حاضرم قسم بخورم هیچ کس یادش نبود که  اکبری بهم گفت( گمشو بیرون) ولی همه اون هلی که من داده بودم  رو خوب دیده بودند ...


رشادی ازمون خواست همون بیرون دفتر وایسیم تا با والدینمون تماس بگیرند ....

سارا دوباره زیر گریه زد و من تو دلم خدا خدا می کردم با حاجی تماس نگیرن و مثل همیشه خانم بلورچی در حقم لطف کنه و  با عمه آمنه تماس بگیره ....


نیم ساعتی گذشته بود که زنگ تفریح زده شد و من بهمراه بچه ها به حیاط مدرسه رفتم ...هرچقدر هم سارا ازم خواست منتظر بمونم و بیشتر از این باعث لجبازی کادر مدرسه نشم زیر بار نرفتم .

گرسنه ام شده بود و بخاطر عصبی شدنم انگار این گرسنگی بیشتر رخ پیدا می کرد ....

از بوفه کیک و شیری خریدم و با خوردنش کمی قند خونم بالا اومد ...


نگاهم به در مدرسه بود ...منتظرش بودم ...منتظر عمه آمنه ...همو که همیشه مثل یه فرشته ی نجات خودش رو بهم می رسوند و گندی که زده بودم رو جمع و جور می کرد ... 

همون گوشه حیاط ایستاده بودم ولی انگار روحم به اون روز و پشت اون در لعنتی پر کشید ....

یاد شیون آمنه و چشمهای مبهوت مانای ۹ ساله و اون چشمهای از حدقه دراومده ی پدرم که مستقیم بهم خیره شده بود ....


یاد آغوش گرم و لرزون عمه ام که منو داشت از اون اتاق لعنتی بیرون می برد ...


َاَح ...باز یادش افتادم و اشتهام کور شد ...

هرچند که از کیک چیزی باقی نمونده بود و تنها بطری شیر نصفه مونده رو دور انداختم ....

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۴

🌻🍃🌻🍃🌻🍃



صدای خانم رشادی که از پشت پنجره ی دفتر مدیریت صدام می زد باعث شد بهش نزدیک بشم ...


با همون اخمهای همیشه درهمش بهم خیره شد و گفت:

_کی بهت اجازه داد بیای تو حیاط .؟


روح قلدرم از اینجور حرف زدنها متنفر بود شاید همین هم باعث شد دستم رو به معنای( برو بابا )براش پرت کنم و به سمت سکوی آبخوری برم ....


هنوز چند قدمی مونده بود که صدای عمه آمنه باعث شد متوجه حضورش بشم ....


صدای زنگ کلاس و رسیدن او بهم در هم آمیخت ...

نگاهش پر ملامت بود ولی با لبی پرخنده پرسید :

_باز چیکار کردی دردونه ....


نیشم تا بناگوش باز شد :

_ تقلب کردم اکبری خواست از کلاس بیرونم کنه  منم هلش دادم ...


از خنده شونه هاش لرزید و گفت :

_پس حساب اون عقده ای  رو رسیدی ؟....


سرم رو به تایید و پر افتخار تکون دادم ....

_از دست تو ...بیا بریم ببینم چجوری می تونیم جمعش کنیم ....


بطرف دفتر براه افتادیم ....سارا با دیدنمون جلو اومد و به عمه سلام کرد و بعد انگار آشنایی پشت سر ما دید که نگاهش به اونجا افتاد .

سلام بلند بالاش با سلام مردونه ای پاسخ داده شد ...من و عمه برگشتیم و با عموی سارا روبرو شدیم ...اینجا شهر کوچکی بود و همه تقریبا همدیگه رو می شناختند ....


عمو دانیالِ سارا در واقع یکی از بهترین دوستهای محمد بود ....و البته با بابای سارا  بهترین مکانیکهای  شهرهم  تلقی می شدند ....


بهمون رسید و ما هم سلام کردیم ....

چهره ی مردونه ای داشت ...با اینکه چند سالی بیشتر از محمد بزرگتر نبود ولی از نظر چهره خیلی جا افتاده تر به نظر می رسید ...

عین یه سنگ سفت و سخت به نظر می رسید و شاید همین مردونگی و جدیت ذاتی که تو وجودش داشت هم باعث می شد جذاب به نظر برسه ...


بهش سلام کردیم واو هم جواب داد و در حالی که سارا رو مخاطب قرار می داد گفت:

_چی شده ؟


سارا با تته پته گفت:

_عمو چرا شما اومدید ؟...بابام کجاست؟ ...


_بابات سر یه ماشین بود ...من کار بانکی داشتم و داخل شهر می اومدم گفتم بیام ببینم چیکار کردی که از مدرسه ات زنگ زدن ...


نمی دونم چشمای خجالت زده ی سارا بود یا اون حسی که ازابهت عموش می گرفتم که گفتم :

_من ازش خواستم تقلب بهم برسونه ...معلم اون رو هم از کلاس بیرون کرد ...


خانم رشادی از صدامون بیرون اومد و با دیدن ما ازمون خواست وارد دفتر بشیم ....


خانم بلورچی با دیدن عمه آمنه شروع به توضیح واقعه ی امروز کرد و یهو خانم اکبری که انگار از اون حالت مظلوم نمایی خارج شده بود با لحن تندی گفت :

_بخدا اگه دست من بود نمی ذاشتم یه روز دیگه ام دختری مثل (مقدم )تو اینجا درس بخونه ...اون از پارسال که زد در کلاس رو شکوند و مدام با بچه های مدرسه درگیر شد ...اینم از امسال که دیگه دست رو معلم بلند می کنه ...اینجور دخترا باید بشینن تو خونه شاید یکی خر شد اومد گرفتشون ....


من و عمه آمنه و سارا نگاه ناباورمون روی صورت خانم اکبری نشسته بود که عمو دانیال سارا توپید:

_این چه مدل حرف زدنه خانم ...مثلا شما یه خانم فرهنگی هستید ....عوض اینکه با مهربونی این دختر رو به درس و مدرسه آشتی بدید با اینجور حرف زدنتون اونو بیشتر داریدفراری می دید ....

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۵



🌻🍃🌻🍃🌻🍃



خانم بلورچی در حالی که سعی داشت جو بوجود اومده رو آروم کنه گفت :

_جناب موسوی، (مقدم )ایشون رو هل دادندو ضربه ی بدی به کمر خانم اکبری وارد شده ....


عمه آمنه که انگار از حرفهای خانم اکبری بطرز وحشتناکی عصبانی شده بود روبهش توپید:

_قبلش چیکار کرده بودی که اینجوری هلت داد؟


_تقلب کرده بودند و خواستم از کلاس بیرونشون کنم که مثل وحشی ها دستم رو پیچوند و هلم داد ...


پر غیظ و با نفرت توپیدم:

نه خیر ...اول برگه ی امتحانیم رو پاره کردی بعدم دستم رو گرفتی و بطرف در هل دادی و گفتی :

گمشو بیرون ....


عمه رو به بلورچی کرد و گفت :

_دیدید خانم بلورچی ...پس همه ی تقصیرها هم گردن مانا نبوده ...خانم اکبری هم مقصر بودند ...


خانم اکبری ناباورانه رو به بلورچی گفت:

_اِاِاِ....نیگا...داریم یه چیزی هم بدهکار میشیم ....


عمه آمنه با همون جسارتی که همیشه تو وجودش بود ادامه داد:

_خانم اکبری ...مثلا شما یه آدم فرهنگی هستید ...خیلی باید بیشتر از مردم عادی درست رفتار کردن رو یاد بدید ....برگه امتحانی پاره کردن و توهین به یه دختر جوون اونم جلوی دوستهاش اصلا قابل قبول نیست ...من می تونم بخاطر این رفتارتون برم آموزش و پرورش و ازتون شکایت کنم ...


اکبری که از قیافه اش معلوم بود خون خونش رو می خوره ولی با بی تفاوتی که به سختی از خودش نشون می داد گفت :

_برید هر کاری می خواید بکنید ...استخدام رسمی ام و ده سال سابقه ی کار دارم ...به همین راحتی کسی نمی تونه وجهه ام رو خراب کنه ..بعداز اونم همه ی بچه های کلاس شاهدند که اونها تقلب کردند و مقدم منو هل داد .


عموی سارا که انگار حوصله ی این کلکل رو نداشت رو به بلورچی گفت :

_ببخشید من وقت ندارم ...حالا تکلیف سارا که تقلب رسونده چیه؟


_من تهدیدش کردم تا تقلب برسونه ...

گفتم و سکوت جمع نشون می داد ‌که انگار موفق شدم سارا رو از این جریان مبرا کنم ...


خانم بلورچی رو به دانیال موسوی کرد و گفت :

_جناب موسوی شما می تونید برید ...

ورو به سارا هم ادامه داد :

_موسوی توهم برو سر کلاس ...


هر دو با خداحافظی  از دفتر خارج شدند...


با رفتنشون خانم بلورچی رو به من گفت :

_مقدم ...دفعه ی چندمته که درد سر درست می کنی! ...دلم نمی خواد اینو بهت بگم ولی این آخرین باره که گذشت می کنم دفعه ی دیگه ارفاقی در کار نیست و از مدرسه اخراجت می کنم ....


بعد هم برگه ی تعهد رو روی میز گذاشت تا امضا کنم ...


نگاهم به عمه آمنه کشیده شد ...با بهم زدن چشمهاش بهم نشون داد بی حرف برگه رو امضا کنم ...


همونجور که امضا می کردم صدای نکره ی اکبری که عمه رو مخاطب قرار می داد باز بلند شد :

_بجای اینکه از بچه ی داداشتون دفاع کنید ...بهش ادب و تربیت یاد بدید ...درسش که خوب نیست و هوش چندانی هم که نداره لا اقل یه جوری رفتار کنه که موقع شوهر کردنش کسی بتونه تعریفش رو بکنه و رو دستتون نمونه ...بالاخره این شهر کوچیکه و همه همدیگه رو می شناسن ...

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۶


ناباور به اکبری خیره بودم ...


داشت عملا شوهر نکردن عمه آمنه رو به رخش می کشید ...می گفت دختر داداشتم مثل خودت تو خونه می مونه ....


قلبم فشرده شد... نه برای خودم ...بخاطر اون تحقیری که عمه ،  بی گناه و بی جهت ، تنها بخاطر من تحمل کرده بود ...


قلبم تند می زد و انگار از عصبانیت دود از کله ام بلند می شد ...داغ کرده بودم و هر لحظه امکان انفجارم می رفت ..


عمه آمنه اما انگار نه انگار ...با بی خیالی گفت :

_این دیگه به خودمون مربوطه ...به شما مربوط نیست که با دخترمون چیکار می کنیم ...


بعد رو به خانم بلورچی پر کنایه گفت :

_واقعا متاسفم برا مملکتی که امثال این خانم جزو فرهنگی های اون کشورن ...قبل از استخدام باید از همه یه تست سلامت روان بگیرن تا هر آدم عقده ای مسئول فرهنگ این کشور نشه ...


خانم بلورچی متاسف با نیم نگاه پر ملامتی که به خانم اکبری انداخت رو به عمه گفت :

_خانم اکبری از روی عصبانیت این حرف رو زدند و بهتره دیگه این بحث رو ادامه ندیم .

شما هم می تونید برید 


بعد رو به من اضافه کرد :

_مقدم تو هم با عمه ات می تونی بری ...زنگ آخره و چند دقیقه بیشتر از وقت مدرسه نمونده ...


نگاه پر تنفرم روی اکبری نشست و با خودم عهد بستم اگه یه روز از عمرم هم مونده باشه انتقام این حرفهاش رو ازش بگیرم ... 


کیفم رو از کلاس  برداشتم و با عمه راهی شدم ...


عمه ازم خواست همونجا جلوی مدرسه منتظر بمونم تا او ماشین رو از کوچه بغلی بیاره ...

همونجور که ایستاده بودم نگاهم روی پراید هاچ بک خانم اکبری نشست و فکری شیطانی به ذهنم رسید ...


کوله ام رو پایین آوردم و از جیب کوچک داخل کیف، چاقوی ضامن دار جاساز  کرده ام رو بیرون کشیدم بطرف ماشین رفتم و اول یه خط بزرگ به بدنه ی سفید رنگ ماشین انداختم و بعد در حالی که تمام حرفها و نگاههای تحقیر آمیزش رو بیاد می آوردم با چاقو هر چهار چرخ ماشین رو پاره کردم و در حالی که از اعماق وجودم دلم خنک شده بود به جلوی مدرسه برگشتم و منتظر ماشین عمه ایستادم .

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۷

#كپى_حتى_با_نام_نويسنده_ممنوع 

🌻🍃🌻🍃🌻🍃



چند لحظه بعد ۲۰۶ عمه از پیچ کوچه به خیابون پیچید و جلوی پام ترمز کرد و با هم راهی شدیم ... 


ابر قشنگی تو آسمون بود و هوای نزدیک عید رو قشنگتر نشون می داد...


عمه همونجور که رانندگی می کرد نگاهی به ساعت ماشین انداخت و پوف کلافه ای کشید .


_مرخصی ساعتی گرفتی؟


نیم نگاهی بهم انداخت :

_آره ....شانس آوردم آقای جلالی بود ...وگرنه نمی تونستم بیام 


_ببخشید باز تو دردسرت انداختم ...

لبخند به لب دوباره نگاهم کرد و همونطور که لپم رو می کشید گفت:

_اشکالی نداره تپل من ...


خندیدم و همونجور که صورتم رو کنار می کشیدم گفتم:

_همچین می گی تپلم ،انگار خودت خیلی لاغری ...


بلند خندید  :

_چیه بهت برخورد !...


زیرچشمی و خندون نگاهش کردم که گفت :

_از سر کار برگردم برات نیم کیلو شیرینی خامه ای می خرم تا از دلت در بیارم ...


با شنیدن اسم شیرینی خامه ای گل از گلم شکفت و خودمو کش دادم و بوسیدمش ...

_عاشقتم 


با لبهایی خندون  گفت:

_عاشق من یاشیرینی خامه ای ...


صدای خنده ام در حالی که می گفتم :(هر دو مورد) بالبخند شیرین عمه در هم آمیخت و از شیشه ی جلوی ماشین به جاده خیره شدم 


نزدیک خونه از عمه خواستم نگه داره و زودتر به سر کارش برگرده ...اول خواست نه بیاره و منو تا دم در خونه برسونه ولی من پیاده روی تو هوای ابری رو بهونه کردم و خواستم سر خیابون منتهی به خونه ی حاج بابا نگه داره ...


بعداز پیاده کردنم با تک بوقی سرعت گرفت و دور شد و من مثل همه ی این چند سال بطرف درمانگاه کوچک اون خیابون براه افتادم ....


با ورود به درمانگاه کارت تلفن رو از کیفم خارج کردم و بعداز شماره گیری به انتظار نشستم ...


صدای الو گفتنش دلم رو برد ...


هیچ نگفتم ....


_الو....

پوف مردونه و کلافه اش لبخندی رو لبم آورد و با دستم جلوی دهنم رو گرفتم تا یه وقت نخندم و از صدای خنده ام لو نرم ...


_خسته نشدی.؟!...ها.!...چند ساله این بازی رو شروع کردی؟ ...امروز تازه یکم زودتر هم زنگ زدی ...شاید مدرسه ات زودتر تعطیل شده... ها ....


از اینهمه تیز هوشیش قربون صدقه اش رفتم و فوتی تو گوشی کردم.


پر غیظ و با لحنی که حس بد چندشی رو بهم القا می کرد گفت:

_اداهات هم مثل خودته...


گفت وقطع کرد و تمام حس خوبی که از شنیدن صداش تو جونم پیچیده بود از بین رفت...

حال بد امروزم تکمیل شد و و یه استرس وحشتناک توجونم پیچید:نکنه می دونه من کی هستم ؟!


نکنه همه این سالها می دونسته و شاید برای همین هم هست که هیچ وقت بیشتر از الو و پوف کلافه بهم جواب نداده ؟

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۸

#كپى_حتى_با_نام_نويسنده_ممنوع 

🌻🍃🌻🍃🌻🍃



وای خدا نکنه ...خدا نکنه فهمیده باشه و اینجوری جوابم رو داده باشه ... .اگه فهمیده بود و می دونست منم یعنی اینقدر ازم بدش میومد که اینجوری گفت اداهات هم مثل خودته ....چقدر لحنش بوی تنفر می داد

خدا نکنه که فهمیده باشه ....

اصلا طاقت ندارم که منظورش به من بوده باشه ...

نه ...نه ...اصلا نباید حتی بهش فکر کنم که منظورش به من بوده 

من دختر عموشم ...

امکان نداره آدم اینقدر از دختر عموش متنفر باشه ....


از درمانگاه بیرون اومدم و راه خونه رو در پیش گرفتم ...

بارون ریزی شروع به باریدن کرده بود و من تو رویای  محمد غرق شده بودم ...پسر عموی زیبا و جذاب من که تقریبا تمام شهر می شناختنش و همه ی دخترای شهر آرزوشون بود گوشه ی چشمی بهشون  داشته باشه....


یه لحظه دلم برای خودم سوخت ...غیر از اون قرابت فامیلی که بینمون بود هیچ وجه اشتراک دیگه ای نداشتیم ....


صورت صاف و سفیدش با اون هیکل فیت شده وشکم شش تیکه اش اصلا با  اون پوست تیره ام که از ۱۲ سالگی  بدون جوشهای بزرگ نبود و  اون هیکل چاقم قابل مقایسه نبود ..حتی اجزای صورتم هم معمولی بود و با او و چشمهای کشیده اش که از  خانواده ی مادریش به ارث برده بود قابل رقابت نبود ...


خوب که فکر می کردم بهش حق می دادم که دوستم نداشته باشه ...


دوباره نا امیدی بهم چیره شده بود و اعتماد بنفس نداشته ام تا زیر زمین رفته بود ...


آخه من چه گناهی کرده بودم که از همون بچگی و ورودم به خونه ی حاج بابا عاشق پسر عموی خوشگلم بشم و یه عشق یه طرفه ی اعصاب خرد کن رو تحمل کنم ...اصلا چرا من باید اینجوری باشم و او اونجوری در ناز و نعمت زیر سایه پدرومادر و موفقیتهای روز افزونش غوطه ور باشه ....


آهی از حجم درد قلبم بیرون دادم ...حق داشتم ...انگار همه ی لذتها مال او بود و سهم من ....


انگار یه صدایی از درونم غرید :

_سهم من خود اونه ...خود محمده ...محمد مال منه ...


بعد با یادآوری دختران زیبای فامیلهای مادریش انگار که بخوام به همه ی دنیا ثابت کنم او مال منه زیر لب غریدم : 

نه... نمی ذارم ....باید مال من باشه ...


از فردا درس می خونم ...قول می دم که درس بخونم و حقوق قبول بشم و یه خانم وکیل کار کشته بشم...رژیم می گیرم و لاغر می شم و همونجور که اون می خواد می شم ... اونوقت می تونم رو داشتنش سرمایه گذاری کنم ...

آره باید همونجور بشم که اون می خواد ...



از کنار شیرینی فروشی آقای لنگرودی می گذشتم که باز بوی عطر شیرینی های تازه اش هوش از سرم برد ...با یادآوری قولی که عمه برای خرید شیرینی داده بود لبخندی رو لبم نشست و خواستم رد بشم که  یه حس لعنتی و مالش دلم از بوی شیرینی های تازه هوش از سرم برد و منو به داخل شیرینی فروشی کشید ...

آقای لنگرودی با دیدنم لبخندی زد وبه گرمی سلام کرد ..


مشتری ثابتش بودم و تقریبا کار هر روزم بود که بعداز برگشت از مدرسه ازش شیرینی بخرم ...

بعداز سلام و احوالپرسی ازش همون نون خامه ای های همیشگی رو سفارش دادم و اوهم مثل همیشه چهار پنج تاش رو داخل ظرف آماده ای گذاشت و به دستم داد ...

🌺🌺🌺🌺🌺🌺

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۹

#كپى_حتى_با_نام_نويسنده_ممنوع 

🌻🍃🌻🍃🌻🍃


پولش رو حساب کردم و از مغازه بیرون اومدم ...

همزمان که از مغازه بیرون می اومدم یاد قولی که به خودم بابت رژیم داده بودم افتادم و با گفتن :

رژیم از فردا شروع میشه ...

از عذاب وجدانم کاستم .


در ظرف رو باز کردم و با بیرون کشیدن یکی از  نون خامه ای ها گاز بزرگی بهش زدم ...

از لذت چشیدن طعم لذیذ شیرینی چشمهام ناخودآگاه بسته شد و اوم کشان حس خوبم رو به جون خریدم ...


به محض باز کردن چشمهام  ماشین  غول پیکر محمد از جلوم رد شد ...

شیشه هاش  پایین بود و کاملا چهره ی جذابش رو می تونستم ببینم ...

داشت به خونه برمی گشت و من هم باید به خونه می رفتم ...

دور لبم رو پاک کردم و کوله ام رو پایین آوردم تا ظرف شیرینی رو داخلش بذارم ...ولی پشیمون شدم وبا گذاشتن یکی دیگه از شیرینی ها داخل دهنم به این فکر کردم باید کمی برای خونه رفتن معطل کنم تا محمد نفهمه من از مدرسه  زودتر برگشتم ....


بارون تند و رگباری شد و من تا به خونه برسم خیس خیس شدم ...

کلید انداختم و  وارد حیاط شدم  تا دم در ساختمون با سرعت جت دویدم و با هیجان وارد خونه شدم ...


عزیز که از هجوم من به داخل ساختمان ترسیده بود هین کشان میل بافتنی از دستش افتادو با ملامت گفت :

_وای ...وای قلبم ...دختر ذلیل نشی که اینجوری وارد خونه می شی ....


خندیدم و همونطور که کیف رو کنار در می انداختم مقنعه ی خیسم رو هم از سر کشیدم و جایی همون حوالی پرت کردم ...


عزیز به سختی هیکل سنگینش رو از روی مبل بلند کرد و  بخاطر  وسواسی که داشت تشر زد :

_برو تو حموم ...زودباش ....لباسای خیست رو اینجا درنیار دختر ...

خندون بطرف حموم رفتم و گفتم :

_عزیز سخت نگیر دیگه ...آب بارونه ...نجس که نیست ...


عزیزهمونطور که دستهاش رو از دوطرف باز کرده بود تا من رو به داخل حمام مشایعت کنه گفت :

_برو مادر ...برو یه دوش آبگرم هم بگیر تا سرما نخوری ...


_نهارچی داریم ؟

همونجور که در حموم رو می بست گفت :

_قیمه با سیب زمینی فراووون برای تو ....


آخ جونی گفتم و خودم رو به دست آب سپردم .

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>

#دنیای_بعد_از_تو 

#پارت_۱۰

#كپى_حتى_با_نام_نويسنده_ممنوع 

🌻🍃🌻🍃🌻🍃




از حمام که بیرون اومدم حاج بابا اومده بود و عزیز سفره رو انداخته بود ...


حاج بابا همونطور که کنار سفره می نشست جواب سلامم رو داد و از عزیز خواست ناهار رو بیاره ....


صدای زنگ تلفن باعث شد عزیز بطرف تلفن بره و منم برای خشک کردن موهام به اتاق رفتم ....


سشوار رو روشن کردم و بین موهام گرفته بودم و تو دلم افسوس می خوردم که چرا اینقدر حجم موهام کمه...دکتر گفته بود بخاطر اختلال هورمونهام هست ...


با یادآوری حرفهای دکتر پوست و مو که وجود جووشهای صورت و بدن و حتی کم پشتی موهام  رو از ناکارآمدی هورمونهام می دونست دماغمو دسته کردم و تو دلم به  هورمونهای لعنتیم که باعث تموم بدبختیام بود درود فرستادم ...


در به ضرب باز شد و چهره ی حاج بابا با اون عرق گیر آبی و شلوار راحتی راه راهش تو درگاهی در نمایان شد 


از هیجان ورودش هین بلندی کشیدم و سشوار رو خاموش کردم .


_باز چه کردی بچه؟! ...

نگاه گنگ و لرزونم بین حاج بابا و عزیز که با دلواپسی و ناراحتی پشت سرش ایستاده بود در گردش بود و داشتم به منظور حرفش فکر می کردم که غرید :

_با توام ....چه گهی خوردی که از مدرسه ات زنگ زدن و ازم خواستن ببرمت مدرسه ...


با یادآوری ماشین خانم اکبری آهی از گلوم بیرون اومد و برای اینکه قافیه رو نبازم به دیوار حاشا متوسل شدم و غریدم :

_کاری نکردم ...نمی دونم چه گناهی کردم که هر درد سری تو اون مدرسه ی کوفتی پیش میاد همه از چشم من می بینن ...شدم خارچشم  مدیرو معاون...هر اتفاقی میفته انگار مسببش منم ....


عزیز با نگرانی گفت:

_حاجی ...این بچه یتیمه ....امانت دست ما ...


بابا حاجی همونطور که عقب گرد می کرد غرید :

_همه اش همین حرفها رو زدی که اینجوری لوس و پرروش کردی ...


بعد نگاه غرانش رو دوباره بهم دوخت :

_لباست رو بپوش بریم مدرسه ببینم چه دسته گلی به آب دادی که مدیرت می گه :

(اگه نیاید به پلیس خبر می دم )...


عزیز با دست روی گونش کوبید و خاک برسرم گویان بهم خیره شد 

ترسیده بودم و می دونستم با پنچر کردن ماشین خودم رو تو بد دردسری انداختم ولی نباید خودم رو می باختم ....اگه می ترسیدم بدتر می شد ...


کاش آمنه بود ...می دونم اگه اون می بود نمی ذاشت حتی حاج بابا خبردار بشه و خودش این موضوع رو جمع و جور می کرد ...

ولی انگار یه ندای درونی بهم نهیب می زد :(مانا این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست...ایندفعه خودت رو تو بد مخمصه ای انداختی )


ترسون و لرزون همونجور که  داشتم لباس می پوشیدم عزیز با لحن پر محبتی سعی داشت از زیر زبونم بکشه چه اتفاقی افتاده و من با گفتن :(من کاری نکردم )سعی در تبرئه ی خودم داشتم 


صدای حاجی که صدام می زد و ازم می خواست زودتر باهاش راهی بشم بلند شد 


همینکه خواستم از در بیرون برم کنار گوش عزیز گفتم :

_به آمنه زنگ بزن بهش بگو زود خودش رو به مدرسه برسونه ...


عزیز (حتمنی )گفت و همونطور که زیر لب دعایی خوند و بطرفم فوت کرد منو با حاج بابا راهی کرد ....

🌺🌺

<یک آدم را دوبار پیدا نخواهی کرد ،حتی در همان آدم:))) 🤍🌱”>
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792