آخه وقتی درست نمیشه چیکارکنم ؟؟؟ همه کارکردم دیگه خودشم که اصلا انگار نه انگار راحت داره واسه خودش زندگی میکنه نه زن مهمه براش نه بچه نه روح وروان اینا ....به خدا دیگه اصلا نمیتونمم تلاشی کنم همش میگم چه فایده ای داره اگه درست شه مثل قبلا موقتیه بازم شروع میشه خیلی هم دروغگوعه مثلا دیروز بهش گفتم اگه میری عیادت یکی از فامیلای خودش تو بیمارستان بود بریم گفت باشه میام میریم اومده کلی حرص وجوش وفلان که سال به سال خونه اش نمیری الان برای چی منو کشوندی بریم ملاقات!!!!!! به خدا اصلا نرمال نیس رفتاراش میگم خوب مگه تو خواستی بری من نرفتم؟یا دعوت کرده نرفتم؟ خوب الان مریضه چه اشکال داره یه یادی کنیم؟ مگه من مجبورت کرده بودم پرسیدم میری بریم گفتی اره ......
حالا خوبه فامیل خودش بود باور میکنی برای همه چی همین شکلیه ؟؟؟ واقعا درکش نمیکنم