روزی هزار بار خدا رو شکر کنید از بچگی حتی نمیتونستم راحت از وسایل خودم استفاده کنم امروز بابلیسم ک گرون خریده بودم دیگه کار نمیکنه ریدن بهش هر چی خوراکی میگرفتم غیب میشد دیروز مهمونی میخاستیم بریم دیدم خواهرم بهترین لباسامو پوشید نشست تو ماشین چند وقت پیش اومدم سر سفره گفتن از غذایی ک ما خریدیم نخور دو ماهه گذشته ولی هنوز یادم نرفته بعد ک بابام سروصدا کرد گفتن شوخی کردیم از دروغ من خواهر خیلی خوبیم براشون اما تا دلتون بخاد اذیتم کردن
یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.
نه بابا تک فرزندی به چه درد میخوره. مگه زندگی همش این چیزاست
آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر میکند. فکر میکند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازهی صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتی به آن میرسد میبیند هنوز همان دخترک پانزده ساله است که موهایش سفید شده، دور چشمهایش چین افتاده، پاهایش ضعف میرود و دیگر نمیتواند پلهها را سه تا یکی کند. و از همه بدتر بار خاطرههاست که روی دوش آدم سنگینی میکند.». از کتاب چهل سالگی ناهید طباطبائی