من دیشب با یکی از اقوام دوستم که معرفی کرده بود و چندروز تماس میگرفت و خیلی مشتاق و گرم و صمیمی برخورد کرد حدود هفت و نیم رفتیم بیرون. وضع مالیش عالیه. بعد من رو برد سمت ولنجک، یکی از رستوران ها نگه داشت و به زور جای پارک پیدا کرد. رفتیم جلو فهمید فقط استیک دارن. یهو برگشت گفت برگردیم بریم جای دیگه کافه بشینیم قهوه، چای بخوریم. من هم گفتم خواهش میکنم من اصلا ناهار دیرخوردم میل ندارم. اومدیم یک چند منطقه پایین نر یک کافه. من یک قهوه گرفتم. خودش هات چاکلت. حتی تعارف نکرد یک کیک بگیره. حس کردم پسته خیلی. فقط زر میزنه پشت تلفن برات فلان کار رو میکتم. حتی یک شاخه گل هم نخریده بود.