حالا جالبه، خواهرشوهرم کلا تو رژیمه، نمیخوره ها.
یا پیش بیاد ، خودش تو دستش میداد به دختر من ها.
فقط خودشو تو چشم من بد میکرد.
مثلا یه بار عمه شوهر و ما اونجا بودیم، یه مرغ که پخته بود، دو تا تیکه برداشته بود برای برادرشوهرم که اگر فردا اومد.
تو سفره خدایی بودها، ولی بال و گردن هم آورده بود، پدرشوهرم خیلی ناراحت شده بود و بعد رفتن عمه، دعواشون شده بود و زده بودش پدرشوهرم.
خیلی دلم برای مادرشوهرم سوخت، ولی کلا آدم بی سیاستی.
خوب عمه یا من سر سفره، ظرف اضافه نداریم که، هر چی موند ، فردا بده به پسرت بخوره، مرغ که تو دیس بود و دهنی نمیشد.