واسه عید قربان مادرشوهرم اینا زنگ زدن دعوتمون کردن (ما یه شهر دیگه هستیم) شوهرم کار داشت گفت شب عید راه میوفتیم ساعت ۲ شب راه افتادیم ترافیکم بودم شدید
خلاصه ما یکم پیش رسیدیم تو پلیس راه بودیم شوهرم گفت حالا که انقدر ترافیکه یه چای از فلاسک بریز من بخورم منم چاییو ریختم اومدم بدم دستش ماشین جلویی حرکت کرد ماشین پشتی هم همش بوق میزد شوهرمم یهو پاشو گذاشت رو گاز چای ریخت پاش شروع کرد داد و هوار کوری نمیبینی از قصد اینکارو کردی داری تلافی دیشبو درمیاری حالیت میکنم (دیشب یکم بحثمون شد)
من هی جواب نمیدادم تموم کنه دیدم هی بدتر کوری دختره بی فکر احمق منم حرصم دراومد گفتم کور خودتی عین وحشیا زد تو صورتم یجوری زد نصف صورتم بی حس شد دستشم عین سنگه همش گز گز میکنه
از اونطرفم ماشین پشتی دید حرکت نمیکنه دستشو گذاشت رو بوق چهار تا حرف بارش کرد اینم هر چی حرص از اون داشت سر من خالی کرد
رسیدیم خونه مادرشوهرم جای انگشترش کنار لبم کبود شده بود
مادرشوهرم فهمید اومد تو اتاق گفت چیشده فلان اول نگفتم