چیزای ترسناک گفتین حالا من یه ماجرای قشنگ ولی عجیب تعریف کنم
ما دیشب رفته بودیم حرم و بعدشم بازار رضا چون خیلی راه برگشت شلوغ بود و خیلی راه رفتیم نمیتونستیم سوار بی آرتی بشیم اصلا از بس جمعیت بود
بقدری پاهام درد گرفته بود طاقتم تموم شده بود واقعا خواستم بزنم زیر گریه من خیلی تحملم بالاست دیگه فک کنید چقدر شرایط بد بود تو دلم میگفتم خدایا یا امام رضا بدادمون برس
دخترمم خیلی خسته شده بود اونم دیگه توان نداشت
دیگه همون جا وسط راه وایسادم و اسنپ گرفتم
بچه ها اسنپی لیفان سفید رنگ بود و زده بود دو دقیقه دیگه میرسه ولی دیر کرد
سیل جمعیت وما. خسته و اویزون واستاده بودیم یهو یک لیفان سفید رنگ ایستاد و در باز کرد گفت سریع بپرین بالا منو شوهرم از خستگی اصلا به این فکر نکردیم این آقا تو اون جمعیت چجوری فهمید مااییم که اسنپ گرفتیم که ترمز زد....
یهو دیدم گوشیم زده چهار دقیقه دیگه اسنپ می رسه
ازونورم دیدم شوهرم داره به راننده میگه آقا شماره کارت میدین
راننده گفت برای چی مگه من مسافرکشم؟ !!!من مسیرم بود دیدم بچه کوچک دارین سوار کردم
یهو شوهرم بهم گفت اسنپو لغو کن
یک آن جفتمون هنگ کردیم
این همه شباهت
راننده هم ازین لباس سبزای پلیس داشت کلی ازش تشکر کردیم و اصلا نمی دونین چه حالی بودم من
چجوری میشه دو تا ماشین شبیه هم و ما هر دومون اشتباه کنیم چقدرم مهربون بود راننده