فهمید من با عشقم حرف میزنم گوشیم ازم گرفت آنقدر منو سیلی زد و با چوب زد تو پام از ترس اومدم خونه مامان بزرگم قرار بود جمعه برم عشقم ببینم که همه چی بهم ریخت بابام زنگ زد به رفیق عشقم بعد اون رفیقش هم رفت خونه عشقم و کلا خانوادش باهاش دعوا کردن و اونم از دیشب خونش نرفته به نظرتون چیکار کنم صبح زنگ زد بهم الانم از ظهر گوشیش خاموشه البته سر باغ بود داشت درختارو آبیاری میکرد خسته شدم بخدا
بهترین ارزوی من رسیدن به توعه همه وجودم 🥺 🙂 میشه برای رسیدن به ارزوم برام دعا کنید♥
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.