2777
2789
عنوان

بیاید تجربه بچگیم و بگم🫠💔

93 بازدید | 12 پست

حدود ۷ ،۸ سالم بود میرفتم تو کوچه با بچه ها بازی می‌کردم آپارتمانمون دوتا پارکینگ داشت که پارکینگ پایینی خیلی تاریک بود و هیشکی نمی‌رفت اونجا 

ی پیرمرده بود همیشه دستش تسبیح بود و شوکولات داشت همیشه تو جیبش..‌.

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

این با ما دوست شده بود اولش برا جلب اعتماد میومد ب بچه ها و من شوکولات میداد و یکم حرف میزد و میرفت 

منم فکر میکردم پیرمردا خیلی ادمای خوبین چون تسبیحم می‌گرفت دستش

این بعد از چند وقت میگفت اگه بیای با من تو پارکینگ بت شوکولات میدم 

منم باهاش میرفتم تو اون پارکینگ تاریک منو میزاشت رو پاش هی ریشاشو می‌مالید ب من حالم بهم می‌خورد 

بعدم میگفت نباید ب مامانت بگی

ولی فقط با من همینکارو می‌کرد می‌برد تو پارکینگ همش بوسم می‌کرد 

منم از ترسم نمیتونستم ب کسی بگم 

حتی دوستامم میپرسیدن چیکار میکنه میگفتم هیچی و اینا 

مام بعد چند وقت از اون محل رفتیم خداروشکر معلوم نبود میخواست چی سرم بیاد🤦‍♀️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز