با زن داداشم دعوام شد اونم قهرکرد
رفت خونه بابای خودش شرط گذاشت
تااون یعنی من نره من برنمیگردم اونام
بمن گفتن برو داداشت ۲تابچه داره
نذار کارشون به جدایی بکشه زنگ زدن
به شوهرم بیا زنتو بردارببر اونم تو
خونه بود ولی دروغکی گفت مشهدم
باهواپیمابرمیگردم غروب اومددنبالم
عدم تمکین که زده بود دیگه منم به
اجبار خانوادم برگشتم الان چندشب
خونه نمیاد دیشبم زنگ زدم صدای
خنده دختر میومد گفت دیونه ای توهم زدی تاپیک زدم دردودل کنم
یکی اومد چندبار گفت خب دوستت
نداره که بهت خیانت میکنه منم تا
چندساعت گریه کردم حالا برادرش
زنگ زد گفت چه خبرتنهایی گفتم بله
گفت حاضرشو بیام دنبالت تنهانمون