ظهر به من زنگ زد گفت خیلی تشنمه دارم میام خونه عصبیم یه شربتی چیزی درست کن
(من یه بچه هفت ماهه اذیت کن دارم که تا میزارم زمین شروع به گریه میکنه)
گفتم باشه بچرو گزاشتم زمین رفتم شربت خاکشیر درست کردم یخ ساز یخچال ما خرابه یخ توش گیر کرده سعی کردم یخارو دربیارم یکم نمک ریختم و از یخ های زیر تونستم چندتا بردارم
شربت شوهرم بخاطر یخا انگار دستم نمکی بود شور شد اومد خونه قاطی منم شربتارو ریختم رفت یادم رفت واسش آب بیارم اصلا حواسم نبود این ناراحت شد اینو کرد پیراهن عثمان آنقدر بهش برخورد که من یادم رفت آب بیارم گفت تو به من اهمیت نمیدی و یه داستان برام درست کرد اشکمو دراورد
ازاونور گفت برنجت هم که حاضر نیست در حالی که من نمیدونستم میخاد بیاد خونه من قرمه سبزی واسش پخته بودم
اومدم ازش عذرخواهی کردم ولی شروع کرد به دعوا گفت تو به من اهمیت ندادی به هیجات نگرفتی که یه لیوان آب بیاری حتی گفتم بخدا بچه خیلی اذیت میکنه اصلا هواسم پرته گفت تو مگه چکار میکنی مگه این بچه چکارت داره آرومه ساکته من همونجا قلبم شکست تمام زحماتم درد شد تو قلبم که منو درک نمیکنه نمیدونه چقدر دارم اذیت میشم با بچه بزرگ کردن و چقدر سختی داره
خیلی قلبم شکسته خیلی