بهترین کار کردی آفرین
مادر بزرگها روششون سنتی واصلا حوصله ندارن
بعد چند ماه که میبردی خسته میشد و زمزمه هاش و میشنیدی خودت
و جز حس منت و سرافکندگی هیچی برات نمیموند
مادر منم مشتاق بود ولی بعد چندین ماه غیر مستقیم میشنیدم خسته شده و محدود چون هیجا نمیتونست بره
و من با عذاب وجدان میرفتم سر کلاس
یه تایمی ام مادرشوهرم اومد اونم بعد یمدت بهانه هاش شروع شد
چقدر منت شنیدم بخدا کاش یک ثانیه ام نمیزاشتم