2777
2789
عنوان

خانم هاي شاغل كه بچه داريد

| مشاهده متن کامل بحث + 304 بازدید | 36 پست
خب چجوری اعتماد میکنی من از بس چیزای بد شنیدمخودم مجبوری موندم خونه بچم نگهدداشتم تا اینکه سن مدرسش ...

توی خونه دوربین داشتم 

مادر شوهرم طبقه پایین بود 

پرستار هم یکی از دوستان معرفی کرد که بچه اش دیگه بزرگ شده بود. واقعا اون تایمی که بچه ام پیش ایشون بود ارامش داشتم . وقتی برمیگشتم خونه تمیز بچه تمیز و مرتب و با رسیدگی کامل . غذاش رو روزانه تازه براش اماده میکرد . باهاش بازی میکرد و به اندازه سنش اموزش میداد 

شما کمکی داشتی عزیزم شرایطشم داشتی که تونستی هندل کنی

هزینه اش برام زیاد بود . ولی راضی نشدم بذارم پیش مادربزرگ هاش با اینکه هر دو طرف تمایل داشتن نگه دارن . ولی اذیت میشدن بچه هم اذیت میشد صبح زود بیدار بشه. اما روحیه خودم با خانه داری جور نوبد و افسرده ام میکرد. بخاطر همین دیدم برای جفتمون بهتره برم سرکار 

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

توی خونه دوربین داشتم مادر شوهرم طبقه پایین بود پرستار هم یکی از دوستان معرفی کرد که بچه اش دیگه بزر ...

چقدر عالی واقعا آدم باید از بچه داشتن لذت ببره نه عذاب

من برا همین دومی نمیارم

سر اولی هیچ کمکی نداشتم هیچی تازه دانشگاه میرفتم چقدر منت مادرم میکشیدم نگه داره هروز ادا درمی‌آورد سختش بود

واس 

پرستار مطمئن باشه چقدر راحتی بدون منت 



چقدر عالی واقعا آدم باید از بچه داشتن لذت ببره نه عذابمن برا همین دومی نمیارمسر اولی هیچ کمکی نداشتم ...

مادرم و مادرشوهرم هردو مشتاق بودن نگه دارن . مادرشوهرم باهام توی یه ساختمون بود اما بازم قبول نکردم گفتم بچه گناه داره اول صبح بیدارش کنم بعدش هم مادرهامون سنی ازشون گذشته خسته میشن وقت استراحتشونه . پرستار روزی یکی دوساعت بچه رو میبرد پایین پیششون بازی میکردن خودش هم اونجا بود برای رسیدگی به کارهای بچه 

مادرم و مادرشوهرم هردو مشتاق بودن نگه دارن . مادرشوهرم باهام توی یه ساختمون بود اما بازم قبول نکردم ...

بهترین کار کردی آفرین 

مادر بزرگها روششون سنتی واصلا حوصله ندارن

بعد چند ماه که میبردی خسته میشد و زمزمه هاش و میشنیدی خودت

و جز حس منت و سرافکندگی هیچی برات نمیموند

مادر منم مشتاق بود ولی بعد چندین ماه غیر مستقیم می‌شنیدم خسته شده و محدود چون هیجا نمیتونست بره

و من با عذاب وجدان میرفتم سر کلاس

یه تایمی ام مادرشوهرم اومد اونم بعد یمدت بهانه هاش شروع شد

چقدر منت شنیدم بخدا کاش یک ثانیه ام نمیزاشتم 

دوتا بچه های من بزرگن

 دختر کوچیکم 5 ماهشه ولی خب خواهر بزرگش از عهدع اش برنمیات خیلی جیغ و داد میکنه بعضی وقتا با خودم میبرمش بچه ها باهاش بازی میکنن حواسشون پرت میشه

منم دیوونه شدم میخواستم بزارم پیش مامانم اونم توان مراقبت از خودشو نداره چه برسه دخترم

شایدزندگی آن جشنی نباشدکه آرزوشوداشتی٬اماحال که دعوت شدی زیبا برقص🙂♥️

کلا مادرا همه این چالشا رو‌دارن


خانه دارها خیلی بدترن

چون حتی نیمساعت هم از فضای خونه و بچه دور نیستن

و مدام روانشون درحال فرسایشه

شاغلها باز یه چندساعتی برا خودشونن ولی در عوض زحمت جسمی‌شون بیشتره

{در نهایت همه تنهاییم...}   لطفا افراد زیر۲۰سال در تاپیک‌هام که به تجربه نیاز دارن شرکت نکنن و منو هیچ جا ریپلای نکنن ممنونم.

بچه رو کجا میذاری میری سر کار

مهد كودك

ولي همين كه بيدار ميشه گريه ميكنه

لباس عوض نميكنه صورت نميشوره

همه ي اينا با گريه ست

تمام انرژي من كاملا با اينا خالي ميشه ديگه برا باقي روز واقعا كم ميارم

من دقیقا بخاطر همین پرستار گرفتم . پسرم بسیار خوش خواب بود و من برای خواب ادمها خیلی احترام قایل هست ...

خب منم پرستار گرفتم

ولي بچه ي من نميخوابه

صبح از هفت بيدار ميشه و تا زماني كه بريم از خونه بيرون گريه ميكنه

بهترین کار کردی آفرین مادر بزرگها روششون سنتی واصلا حوصله ندارنبعد چند ماه که میبردی خسته میشد و زمز ...

واي چقدر تو مني 

تا زماني كه يه ساله بشه اين داستان بود بعد اون پرستار گرفتم

ماهم دیشب رفتیم بیرون اینقد ادا در اورد تو ماشین دعوامون شد وقهر کردیم خیر سرمون رفته بودیم دلمون با ...

واي چقدر اين تجربه ها احمقانه ست

قبلش راحت برا خودمون ميچرخيديم

حالا هي سر بچه بحث هاي بيخود پيش مياد

من واقعا شبيه اينايي نيستم كه عاشق بچه داري ان مغزم نميكشه

چند ساعتي كه پيششم همش انتظار داره باهاش بازي كنم و بهش سرويس بدم

دلت میاد به بچت بگی بلای جون؟؟من سر کار میرفتم و هربار که پسرم متوجه رفتنم میشد و وقتی از خونه میزدم ...

خب همين برا من كافيه كه كل روز ندونم دارم چيكار ميكنم و دلم پيشش بمونه

وقتي پرستار داره گريه ميكنه نرو

وقتي ميخوام ببرمش مهد از سر صبح بد قلقي هاش شروع ميشه انقدر جيغ و داد ميزنه كه خودمو و هفت پشتمو لعنت ميفرستم كه چرا تينجور ميكنه

منم یک بچه دارم

از نه ماهگی برگشتم سرکارم

بچه م پرستار داره

شهر دور از خانواده خودم و همسرم هستم

همسرمم خیلی شبها خونه نیست

کلا سخته بچه داری با وجود شاغل بودن زدن و غربت

اما دیگه عادت مردم

قصد بچه مجدد هم ندارم


من ملکه آبی پوش...ملکه علم عشق و ثروت هستم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792