درود👋همون شیرین معروفم، شیرین زن آقامون خسرو، از دیار ارمنستانم و از خون ایران! یه روز یه ورپریده ای به اسم شاپور اومد و نقاشی منو کشید بعد از وجنات یکی از دوستاش به اسم خسرو برام تعریف کرد و من قند تودلم آب شد! چند وقت بعد اومد و به من گفت نقاشی منو به خسرو نشون داده و اونم دل به من باخته؛ الانم برام این انگشتر و نامه رو فرستاده و از من دعوت کرده تا به قصرش برم!. منم راه افتادم به سوی تیسفون(پایتخت ایران ساسانی) تا ببینم کیه این شاهزاده خوش سر و سیما که همه ازش تعریف میکنن. در همین حین خسرو عجول هم دلش طاقت نیاورده بود و راه افتاده بود سمت ارمنستان تا منو ببینه.من رفتم تیسفون ولی گفتن شاهزاده رفته ارمنستان پی شیرین نامی. اونم رفته بود ارمنستان به کاخ عمه من و فهمیده بود من اومدم تیسفون و زده به کاهدون!. عمه من "مهر بانو "ملکه و والی ارمنستان بود، برام خبر فرستاد تا خودمو برسونم چون شاهزاده خسرو قراره اونجا مدتی بمونه، منم دوباره راه افتادم تا بلکه زودتر ببینم این دلداده ی والازاده رو.(بقیه داستان داخل تاپیکم هست😉)