من فقط و فقط به دنیا اومدن پسرم بود پسرم الان ۸سالشع یادم میاد قشنگ دو نیمه شدم وقتی بدنیا اومد کبود کبود بود چقدر اذیت شدم تا بدنیا اومد چقدر فشار میدادن شکممو دهانه باز نمیشد لامصب چقد گریه کردم زجه زدم خیلییییییییی سخت بود یک صبح تا شب گریه کردم دردهای شدیددولی چقد عاشقش بودم همش تند تند تو بیمارستان بالا پایین میرفتم از ذوق پسرم همش فکر میکردم برم یه چیزی بخورم شیر کنم پسرم بخوره یادم میاد شیر میدوشیدم به همه زنا تو اتاق بستری که بچه هاشون تو شیشه بودن نارس بودن شیر میریختم لیوان به چه سختی اونم میدوشیدم میدادم به اونا بدن بچشون چه شیری داشتم 🤣🤣🤣🤣🤣🤣 ولی وقتی آمدم خونه دیوونه شدع بودم از حرفای زنا بسکه زر میزدن از خاطراتشون🤣🤣🤣🤣🤣