بچها من داییم حدودا دوماهی میشه عقد کرده و رابطه من باایشون تا قبل از نامزدیشون عااالی بود شوخی و خنده زیاد داشتیم و اگر جایی میخواست بره من حتما همراهش بودم کاری داشتم حتمااا برام انجام میداد عاشق بچم بود همیشه هوامونو داشت و...
خلاصه تا نامزدی که کرد من خودم رابطم و کمتر کردم و یه مقدار رسمی شدم باهاش گفتم شاید نامزدش تازه وارد خانواده ما شده خوشش نیاد و دیگه درست نیست این مقدار صمیمیت...
ولی داییم خودش براش تعریف کرده بود
من مشکلی با ایشون ندارم و واقعا دوسش داشتم بهش هم گفتم من داییم و خیلی دوست دارم و رابطمون از رابطم با داداشم هم باهاش بهتره پس بالطبع خانمش هم دوست دارم شما برام خواهری و عزیز هستی چندبار هم خواستم باهاش ارتباط بگیرم تماس و پیام که متوجه شدم مایل نیست ادامه ندادم
متاسفانه چندباری که خونه مادربزرگم رفتم و ایشون هم بودن خیلی به من و بچم بیاحترامی میکنن و من به حرمت داییم و زحمتایی که برام کشیده چیزی نمیگم به مادربزرگم گفتم من زمانی که نیکی خونه شماست نمیام و حدودا یکماهی نرفتم
دیشب رفتم و ایشون نبود ولی داییم بود نشسته بودیم یهو تصویری زنگ زد ب داییم گفت بگیر همه رو ببینم احوالپرسی کنم منو که دید گفتم سلام عزیزم چطوری گفت سلام عه از اتاق عمل بیمارستان اومدی؟؟؟( یه شومیز سبز دارم پوشیده بودم مسخره کرد) من زدم ب شوخی و اینا گفتم اره خندیدیم
دختر من دوسال و نیمهاس گفت کو نازنین؟ داییم گفت ببینش چقدر نازههه یهو گفت نخیر کِرم داره و دُم داره که به من سلام نمیکنه( بچه من کوچیکه هرکسی رو میبینه خیلی میگم سلام کن میگه من بلد نیستم میدونم شاید بد باشه سلام نمیکنه ولی این حرف هم لایق بچه من نیست)
یهو داییم گفت چی داری میگی گفت درست میگم چرا ب من سلام نمیکنه داییم از تو جمع پاشد رفت تو اتاق دیگه نمیدونم چیشد
منم گفتم دیگه خونتون نمیام فقط پاشدم دست بچم گرفتم اومدم خونه بعدم پیام دادم ب مادربزرگم گفتم اگر دهنشو نبنده دفعه بعد که دیدمش چیزی به خودم و بچم بگه یه جوری دهنش و میبندم که دیگه نتونه حرف بزنه
دلم نمیخاد بیحرمتی به مادربزرگم و داییم بشه و روابطم خراب شه ولی با این زن بیادب چه کنم