خسته شدم از دست مادرشوهرم و شوهرم دارم دیوونه میشم هی جلو خودمو میرم با شوهرم دعوانکنم نمیشه، دیشب خونه بابامینا شام بودیم همیشه خونه بابام شام بودنی الکی یکار درس میکنه ک دیر بیاد،شوهرم رفته مامانشو ببینه چون گرمازده شده رفته زیر سرم(همیشه کارش اینه یکسره یا فشارش میره بالا و میره دکتر یا یچی و بهونه میکنه ک پسراشو نگران کنه)حالا یروز نبین چی میشه، مادرشوهررم پاشده بااون اومده ک میرم خونه خواهرت بدون اینکه زنگ بزنه ببینی خونس یانع و اومدن دیدن نیس رفتن خونه ما و شوهرم دیشب نتونس بیاد شام امروزم صبح رفتن کاراداریشو انجام بدن و دوباره برمیگرده خونه ما و دوباره پاشیم شام بریم خونه مادرشوهرم و مامانم ناهار گذاشته شوهرم میگه شما بخورید من نمیتونم بیام
بعد قراره همینکه من ناهارمو خوردم بیاد دنبالمون بریم خونه مامانش شام فک کن از ۲ یا ۳باید اونجا باشیم تا شب ولی خونه بابا من شدنی ساعت ۹شب میاد