نمیتونم همه رو یه جا بذارم
ذره ذره مینویسم میذارم هر دفعه :
اسامی هم مستعاره
سال نود و هفت بود
تازه از محل کار قبلی انصراف داده بودم و روزای خوبی سرکار داشتم
تازه از جهنم طرح تو اون شهر کوچیک رها شده بودم ،
همیشه با خودم فکر میکردم بهترین تصمیم زندگیم این بود که بقیه ی طرحمو بیام تهران . کنار همسرم .
پسرم وقتی شیفت شب بودم کنار پدرش بود.
روزا هم میذاشتم پیش مامان .
مسیولیتم اینجا خیلی کم تر بود .
مثه جای قبلی سرکار ده تا آقا بالاسر نداشتم که بهم بگن چیکار کنم و چیکار نکنم.
با ندا هم خیلی سرکار صمیمی شده بودم.
یه خانم زیبا که پسرش دقیقا همسن آرش من بود.
برا همین حرفای مشترک برا گفتن زیاد داشتیم .
از از پوشک گرفتن بچه ها تا فعالیت های فوق برنامه و ….
بعضی روزا هم کارگاه مادر و کودک میرفتم .
تو این کارگاه هم با یه گروه دوست شده بودم که ده سال بود باهم دوست بودن
حالا منو هم به دایره ی امن خودشون راه داده بودن،
باهم گاهی پارک و کافه قرار میذاشتیم بدون بچه ها!
اگه میخواستیم بچه هارو با خودمون ببریم خانه ی بازی کودک قرار میذاشتم.
کم کم زندکی آروم و قشنگ من هم دستخوش تلاطم های لغو بر،جام توسط ترا.مپ شد.
اینکه هرروز میرفتم بیرون و قیمت همه چی عوض شده بود مضطربم میکرد
با رزیدنتا(دانشجوهای تخصص) حرف میزدم همه میگفتم رزیدنتی خوندن هم فایده نداره
یه گروه تو تلگرام عضو بودم . پزشکان طرح، سؤالایی که در مورد بیمارا پیش اومد اونجا میذاشتیم که از بقیه راهنمایی بگیریم