من یه دوستی داشتم که خیلی باهم صمیمی بودیم ازین دوستیا که مث خواهرین و هیچی از هم قائم نمیکنین و مث خانواده هم شدین.. سر ی سو تفاهم مزخرف میونه مون شکرآب شد. واقعنم خیلی دوسش داشتم
پارسال تولدش رو یادم رفت، ینی یادم نرفته بود تاریخش رو اشتباه کرده بودم فک کرده بودم یه تاریخ دیگه ست(با چن روز تاخیر ینی؛ مثلا اگه هشتم باشه فک کرده بودم دهمه، واقعا درگیر بودم). سر این موصوع یکم ناراحت شده بود منم چون از قبل سر یچیزی دلخور بودم نتونستم از دلش در بیارم و... یه ناراحتی و بحثی پیش اومد و متاسفانه سر همین تموم شد دوستیمون دیگه هیچوقت باهم حرف نزدیم؛ من فک کردم شاید اون تولدم رو بیاد تبریک بگه.. ولی نگفت ولی بعدش(از تولد من گذشته بود) تو خیابون یبار اتفاقی منو دید اومد سمتم احوالپرسی من ناخوش احوالم بودم اصلا درست جواب ندادم فقط جدی طور گفتم ممنون خوبم رد شدم رفتم..(این رفتارم رو قضاوت نکنین چون دلایل دیگه ای داشت این رفتارم و اگه بگم خیلی طولانی میشه؛ اونجا کسی پیشم بود که نتونستم با این قشنگ احوالپرسی کنم و تقصیر اونی که پیشم بود بود)
ولی بعدش عذاب وجدان گرفتم که چرا گرم صحبت نکردم.
الان فردا تولدشه؛ واقعا دلم میخواد بهش تبریک بگم.. نه خیلی گرم.. در حد یکی دو جمله.. که بدونه برام مهم بوده.. همین،بگم؟اگه بگم با چه جمله ای بگم؟دلمم براش تنگ شده حقیقتا..