من وقتی وارد خانواده شوهرم شدم بچه ی جاریم تازه به دنیا اومده بود و از همون نوزادی خیلی منو دوست داشت چون باهاش بازی میکردم براش تنقلات و اسباب بازی میخریدم
الان4 سالشه
امروز مامانش آورده بودش خونه ی یکی دیگه از جاریام ( با این جاریه همسایه ایم)
بعد بچه ی برادر شوهرم یواشکی اومد خونه ما ( با مامان و باباش قهریم)
براش گوجه سبز و تنقلات آوردم بخوره
بعد تازگیا گوشی خریده بهم گفت زن عمو شمارت رو میزنی توی گوشیم
گفتم باید به مامان و بابات بگی اگر صلاح دونستن بزنن
گفت بهشون گفتم نمیزنن گفتم خوب شاید صلاح نمیدونن گفت که نه گفتن شماره ی تو از گوشیشون پاک شده گفتم خوب عصر که اومدن دنبالت بگو از اون یکی زن عمو شماره ی منو بگیرن بزنن توی گوشیت
گفت آخه میدونی چیه از تو خوششون نمیاد ولی من دوست دارم😂
اینقدر خندیدم ولی از یه طرفم دلم برای بچه سوخت که چجوری بعضی از خانواده ها کینه و دشمنی رو توی دلشون بوجود میارن
الان این بچس ولی تا چند سال دیگه مطمئنم اینم از من بدش میاد