سلام مامانهای مهربون...
اینجام تا یک مورد رو بگم. مثلا بچههاتون یکسری چیزهای کوچیک رو ازتون طلب میکنن، اکثریت بچهها اون رو دارن، اگه در توانتون هست و میدونید مخرب نیست، براشون بگیرید. نگید بزار دریغ کنم تا قانع بزرگ بشه. یک بار گفتن، دو بار گفتن، سه بار گفتن، بگیرید. نزارید صد بار بگن بعد بگیرید که اون ذوق رو دیگه نداشته باشن. براشون عقده میشه و یادشون میمونه، به خدا که یادشون میمونه. من که یادم مونده از همون پنج سالگی تا به الآن.
نزارید براشون عقده بشه. من دختری هستم که توی زنجیر بزرگ شدم. از همون اول تا الآن که نوزده سالمه اصلا پول از والدینم نگرفتم، نهایت در حد بوفهٔ مدرسه، اینجوری نبود که پول داشته باشم و خودم خب بخرم، نداشتم.
من از پنج سالگیم تا الآن که نوزده سالمه تک تک چیزهایی که ازش دریغ شدم و اونقدر چیز بزرگی نبودن رو یادمه. بخواید تک به تک براتون نام میبرم. اسمش رو ندونم شکلش رو کامل توصیف میکنم.
الآن داداشم ده سالشه، هر چیزی اراده کنه براش میخرن، حداقل از صد در صد چیزایی که میخواد نود درصدش رو میخرن ولی من اینجوری نبودم.
نزارید بچههاتون، الخصوص دختر بچههاتون، با حسرت و عقده بزرگ بشن.
مامان من تا چیزی میشه میگه من تو رو قانع بار اوردم. ولی من قانع بار نیومدم... من تشنهٔ اهمیت بار اومدم که الآن سر کوچکترین چیزی که بهم هدیه داده میشه چنان ذوق میکنم که انگار طلاست.