بچع صب ساعت ۶ پا شد. من همراهش بیدار شدم شوهرم خوابید تا نزدیک ۱۰
دوباره نهار خورد ساعت ۲ خوابید تا ۴. منم داشتم میمردم. تمام روز ساعت ۷ پا میشم شبا دیز میخوابم ظهرا استراحت ندارم. ۴ ساله اوضاع من اینه. احساس میکنم از خستگی و کمبود خواب مغزم تحلیل رفته سرم میخواد بترکه.
فقط یک کلمه زدم رو شونه اش گفتم بخواب بمیرم ک چقد کمبود خواب داری ب حالت تمسخر
رفتم حمام اومدم تا آقا قهره. هیچی نگفتم خودش اومد شروع کرد دعوا درست کرد بعدم گفت این رفتارت و کارات آخر عاقبت خوبی برات نداره( یعنی طلاقت میدم)
منم خیلی بهم فشار اومد خیلی خیلی کلی چیز میز شکوندم از جمله شیشه های در بالکن..
و الان خیلی پشیمونم