هشت سال گذشته…
هشت سال از روزی که دستهامون از هم جدا شد، ولی دلهامون نه.
هشت ساله که هر صبح بدون صدای تو بیدار میشم و هر شب، با یاد تو چشمهامو میبندم.
امروز، سالگرد روزیه که با هم عهد بستیم. عهدی که مرگ هم نتونست بشکنه.
امروزمن و دخترمون نشستیم، مثل همیشه، بیتو ولی با تو.
تو قاب عکس خندیدی، مثل همون روزا.
اون خندهای که هنوز تکیهگاه منه، هنوز پناه دخترته وقتی دلتنگی سراغش میاد.
دستاشو گرفتم و گفتم: "مامانت هنوز اینجاست، توی هر ذره از این خونه، توی نگاه تو، توی تپش دل من."
دخترمون بزرگ شده… خیلی شبیهته.
همون نگاه، همون لبخند، همون صبوری.
گاهی که حرف میزنه، انگار تویی که از لابلای کلماتش نفس میکشی.
میدونم که میبینیمون.
میدونم که امروز کنارمونی، حتی اگه جسمت نباشه.
میدونم که دستهامونو گرفتی وقتی شمع سالگردمون رو روشن کردیم.
ما هنوز همسر همیم… فقط تو یه سمت دیگهی زندگی ایستادی.
اگه بدونی چقدر دلتنگتم…
نه فقط برای خودم، برای لحظههایی که نبودنت رو باید براش معنا کنم.
برای شبایی که دخترمون بغض میکنه و دنبال صدای لالایی تو میگرده.
برای سوالاش که تهش همیشه یک چیزه: "مامان چرا دیگه برنمیگرده؟"
و من… من هیچوقت نتونستم جای خالیت رو پر کنم.
نه برای خودم، نه برای اون.
چون عشق، جایگزین نداره.
چون تو، تکرار نمیشی.
امروز سالگردمونه.
ما هنوز عاشقیم… هنوز همونیم…
فقط سهم من از عشق، دلتنگیه.
و سهم دخترمون، آسمونه پر از ستارهای به نام مامان