بعداز یک ماه با ذوق زیاد رفتم خونه مامانم که یه شهردیگه بافاصله۳۰۰کیلومتره
گفتم هوا عالیه میریم بیرون خوش میگذره کلی درخت ومنظره بکر و رودخونه داره اطرافشون
چهارشنبه شب رسیدم پنج سنبه صب شوهرم کارکوچیکی داست رفت بیرون
ده دیقه گذشت زنگ زد گفت تصادف کردم
خداروشکر خودش سالم بود ماشین سه دور چرخیده بود
یه راننده خیرندیده پیچیده جلوش درحالی که شوهرم تو خط سبقت بوده
همه دارایی هامونو دوسال پیش دادیم اون ماشین
حالا شده مثل کتاب
رفتن خونه مامانم کوفتم شد فقط همون سه چهارساعت اخرشب چهارشنبه خوش گذشت
جمعه صبح ماشین رو دادیم یه کامیون اورد شهرمون رفته صافکاری
اونم میگه۲۰۰تومن میخواد دوماهم بمونه
دارم دق میکنم
دارو ندارمونو فروختیم شد اون…
دلم دلداری میخواد
میدونم خدا بهم رحم کرده سوهرمو سالم نکه داشته اما دلمو چکارکنم۲۰۰تومن خودش پول یه ماشینه
کم پولی نیست
شوهرم که هزار برابر من داره دق میخوره
بدبختی هم اینه که دقیقا روز قبلش بیمه بدنه مون تموم شد😭😭😭😭