بد موقعی اومد ،بد موقعی هم رفت
اومدنش دقیقا وقتی بود که حس تنهایی مثل خوره افتاده بود به جونم دلم گرفته بود و درونم یه قلب پر از عشقو میدیدم که دوست داشت نمایان بشه
اومد و من کم کم وابسته شدم
اون حتی راجع بچمون،سفره عقدمون ،خونمون ،هدفامون همه چی حرف میزد
تا اینکه امروز تموم شد نمیدونم این چه حسیه که مثل خوره افتاده به جونم که بر میگرده
میدونم پشیمون میشه هاااا بهتر منو تو عمرش پیدا نمیکنه اشکال ندارع این دوری باعث میشه قدرمو بدونه ولی من دیگه بر نمیگردم
حالم بده دوست داشتم حرف بزنم حتی برا میانترم فردا درس نخوندم دوس داشتم خودمو خالی کنم 🥲