طلاق گرفتم با هزار و یک درد ب دری و بدبختی. تو اون چهار ماه همونجا تو خونش بودم ولی نمیدونست خیانتشو فهمیدم نباید میفهمید مدرک لازم داشتم هیچوقت یادم نمیره ک وقتی ب بدنم دست میزد کلللل بدنم میلرزید و تعجب میکرد ، هیچوقت یادم نمیره که میومد از پشت بغلم میکرد کلی قلبم تیر میکشید و هر بار ب ی بهونه خودمو از دستش نجات میدادم. خدا را شکر گرم نبود ..... یادم نمیره نفرتی ک بهش داشتم .
اوایل طلاقم دوباره علاقمو برگردوندم به پسر خالم ی ماهی رفتیم تو رابطه من روحم داغون بود و وابسته و اون ولم کرد .
الان ۵ سال گذشته من بعد طلاق درسمو ادامه دادم الان دانشجو ام ، دماغمو عمل کردم تپل شدم خیلی قشنگ شدم اعتماد به نفسم رفته بالا خیلی زیاد توی یک حرفه ام تقریبا موفقم تو کارم کلی ادم میشناسنم کلی تو اجتماعم کلی خاستگار دارم و احساس خوشبختی دارم چون مستقلم تفریحمو میرم و ...
ولی .... یه چیزی تو زندگیم کمه.
احساس ، خنثی شدم ، هررررر چقدر تلاش میکنم کوچیک ترین حسی به کسی نمیتونم داشته باشم اینقدرررر زخمای قبلیم عمیق بوده ک الان با وجودی اصلا بهشون فکر نمیکنم ولی اثرات ناخواداگهش مونده.
پسر خالم برگشته از خواسته باز با هم اوکی شیم و ب ازدواج ختم شه ، خیلی تلاش میکنه برا رابطمون اما من حس خاصی ندارم. حتی ب پسر خاله ای ک دیوانه وار از ۱۱ سالگی عاشقش بودم چه برسه بقیه پسرا 🖤
امشب ی تاپیک خیانت دیدم یادم افتاد وگر ن من اینقدر درگیر پیشرفت و اینده و حالمم ک اصلا ب گذشته بها نمیدم خدا را شکر ❤️😊