از نخوردن که آره میتونستم نخورم
بیشتر بهانه گیر شده بودم
مثلا دوست داشتم همون لحظه بره فلان غذا رو بخره
اگر تاخیری پیش میومد ناخواسته بغض میکردم
اما دعوا هم راه نمینداختم.
یه سری تلویزیون داشت آش رشته نشون میداد
شدیییییید دلم خواست
کسی هم خونه نبود
با بغض نگاش میکردم
دیدم زنگ واحدمون رو زدن
همسایه بالایی نذری آورده بود
خوشمزه ترین آش عمرم بود