فکر میکنی دوستی واقعی فقط مال وقتیه که با هم برید کافه یا سینما؟
من فاطیام
اون شادیه
من بهش میگم گاو، اونم با عشق صدام میکنه خر!
ولی پشت این شوخیها، یه رفاقت بیمرز و بیادعاست.
ما توی پیامنما آشنا شدیم، از طریق یکی از بچههای باشگاه پلاک سه. اولش فقط یه آشنایی ساده بود، نه خر بودم نه اون گاو
اما یه استیکر شکلاتی 🍫 شد شروع قصهای به اسم "شادیلند".
کمکم همه چی جدیتر شد. درد و دل، اشک، خنده، شببخیرای مجازی، دلتنگی از راه دور
رفیق شدیم… نه! خواهر شدیم
اونقدری که بهش میگم دخترمی
میخنده میگه: «فاطی من دخترت نیستم!»
و من ته دلم آب میشه از عشق…
ما ۲۲ ساعت و ۴۳ دقیقه از هم دوریم
اون کرمانشاهه، من بندرعباسم
ولی توی خیالهامون، همیشه بغل همیم
مثلاً من میرم اتاقش، بغلش میکنم
اون سرشو میذاره روی پام، اشک میریزه
من نازش میکنم، آروم، بیصدا...
الان داره برای کنکور میخونه
من نمیخوام مزاحمش بشم
ولی خب، هر شب با یه "شببخیر فاطیطور"
یه تیکه از دلمو براش میفرستم کرمانشاه…
شادیلند فقط یه اسم نیست، یه سرزمین کوچیکه تو قلبم
که شادی صاحبشه، حتی اگه هزار کیلومتر دورتر باشه.
اگه تو هم یه شادی داری تو زندگیت،
اگه یه "شادی دلتنگی" داری که دلشو میذاری روی پاش،
برام بنویس... لایک کن...
شاید این نوشته، یه بغض کوچیک توی دلتو بغل کنه.