جاری کثافت و دو رنگم روزای اول عقدم اینقد باهام خوب بود که عین خواهرم میدونستمش اینقد پشت سر خانواده ی شوهرم بد میگفت که تا اینکه خرید قبل عروسیم رسید بهش گفتم توام باهام بیا با هم رفتیم پدر شوهر احمقم یکی از اقوامشو با خودش اورده بود اون اقوامشون خیلی دخالت میکرد تو زندگیم گفتم زندگی خودمه به کسی ربطی نداره دیگه جاری دو رنگم با اون اقوامشون پدر شوهر نفهممو پر کرده بودن اینقد پشت سرم بد گفته بودن که پدر شوهر احمقم همونجا وسط شهر میخاسته ما رو ول کنه
جلو خودم هر چی از دهنش در میومد بهم میگفت😏
انگار اون عروس بود هر چی خودش دلش میخاست انتخاب میکرد برمیداشت بدون اینکه به من بگه اینو میخای یا نمیخای
میگفت چرا اینقد خرج میکنین بعد جلو من میگه خیلی کم توقعی هیچی برا خودت نمیخری
جلو من حرفی دیگه میزنه جلو اونا چیز دیگه
بعد خرید عروسی ۵ بار بهم زنگ زد جوابش ندادم
پیام میداد پیامشو سین نمیزدم