ما چند وقته در حال اشنایی هستیم بعد امروز داشتیم حرف میزدیم داشت تعریف میکرد میگفت که مامانم داداشش و زنداداشش و برادرزادشو از بچهاش و شوهرش بیشتر دوست داره
میگفت چند شب پیش داییم اینا شام بودن خونمون من از اول از اتاق بیرون نرفتم خواب بودم بعد بیدار شدم مریض بودم حال نداشتم. ساعت ۸ اومدن تا ۱ بودن
مامانم اصلا نیومد در بزنه ببینه من مرده ام یا زنده حتی برای شام هم صدام نکرد میگفت خیلی ناراحت شدم و هی خودمو قانع میکردم که اشکال نداره یشب شام نخورم نمیمیرم اما خیلی این کار مامانم ناراحتم کرد .
میگفت همش همینه اگه عمم بهم زنگ بزنه تولدمو تبریک بگه مامانم قیامت میکنه ک چ عمه ی مارموزیه چرا بهت زنگ زده و فلان ولی از اون طرف خودش هی پیگیر برادرزادشه و اونو از منم بیشتر دوس داره.
داشتم من داشتم فکر میکردم اگه عروسشون شم زنی ک ب پسرش رحم نمیکنه ب عروسش میکنه؟😂😂منم باید هی بیام اینجا تاپیک مادرشوهری بزنم😁😂