سلام بر امامی که صدق و راستیاش، به «صادق» ملقباش کرد!
سلام بر شکوفایی گل باغ ایمان که قیامی جهل شکن، آغاز کرد؛ قیامی نه با خون و شمشیرآخته، بلکه با لباس دانش!
به راستی دوزخ جهان برای مردان بهشتی، تنگنای سیاه و تاریکی است که جز پریدن مرغ روحشان چاره ایی دیگر نیست و امشب، امام صداقت و مهرورزی، به بالاترین قله حقیقت قدم می گذارد و زهر کینه در جویبار سرخ اندام مبارکش، تلنگری برای پرواز او تا عرش خواهد شد.
یا صادق آل محمد علیه السلام ! دردا که ظالمان، تو را نفهمیدند و حکمت زهدت را درک نکردند؛ آن جا که علوم پنهان شده سینه ات را به تشنگان خویش هدیه می کردی، تا کاروان ها چون کالایی گرانبها، کلامت را از این سوی به آن سو تحفه برند.
گوشه های رهبانیت را تحریم کردی؛ بساط غالیان برچیده شد.
ایمان را به بازارهای شهر آوردی؛ تجارت عشق رونق گرفت.
پنجه درافکندی با دروغ های بافته شده به نام احادیث جعلی؛ به میان مدرسه های «اصحاب کلام» رفتی تا پرده از کلام پیامبر برداری؛ خرمن خرافات را سوزاندی و در برابر بدعت ها ایستادی تا آینه دین الهی زنگار نگیرد و شفاف بماند؛ به رنگ فطرت آدمی، دیوارهای اسلام را بالا بردی و ساختمانی مستحکم برافراشتی تا از هجوم تفسیرهای ناروا گزندی نبیند.
تو را ظالمان عباسی، از این دیار به آن دیار روانه کردند تا مظلومیت جد خویش را دیگر بار به تصویر بکشی و سرانجام شهادت، صداقت تو را در عشقورزی، به مُهر سرخ خویش تأیید کرد.
امروز، اشکه ای قلم، نماینده قطعه های غمزدگی است.
در وادی پر از اشتیاق دانایی، ضجه و شیون منتشر است.
موج موج شانه ها می آیند، روبه روی دریا تباری که نامش «صادق» است تا ترجیع بندهای تلاطم را بسرایند. امروز دوبیتی های «وا اماما»، زمزمه بقیعستان دل است.
این سو تلخی رفتار شهر و نوشانیدن جام زهر و آن سو، تهنیت و شادی فرشتگان در پیوستن تو با ابدیت، جاری است و به راستی که:
«این طایفه سرنوشتشان معلوم است
یا کشته تیغ عشق یا مسمومند»